از همان زمانی كه قضيه فلسطين در سرلوحه توجهات جامعه عرب قرار گرفت، فلسطين در كام يهوديان سقوط كرد. چرا كه بازيهای بينالمللی در جزء جزء تصميمگيريهای دنيای عرب جای گرفته بود. سپس جنگهايی نمايشی بسياری بر قضيه فلسطين پرده افكندند. سران عرب نيز از هر نشست به نشست ديگری عقب نشينی كردند و در نهايت منجر به نشست بيروت گرديد كه اعراب صلح را تقديم اسرائيل كردند و در مقابل زمين موجوديت اسرائيل را به رسميت شناختند. اسرائيل نيز طی يك اقدام هماهنگ با آمريكا ابزار داشت كه اين تصميم فقط برای مذاكره مفيد است و جنبه عملی ندارد. بدين ترتيب قضيه فلسطين به وادی بی سرانجام سياست كشانده شد و سياستهای آمريكايی در نهايت موفق شد كه مصر و اردن را به صلح با اسرائيل بكشاند. در چنين فضايی همه مؤلفههای موجود برای يك جنگ عربی با هدف آزاد سازی فلسطين از بين رفت و آخرين پيروزی اعراب در مصر به يك شكست تبديل شد و پس از آن سياست بيشتر كشورهای عربی به سمت به رسميت شناختن اسرائيل گرايش پيدا كرد و نمايندگيهای اقتصادی و سياسی به عنوان يك ابزار ديپلماتيك بازگشايی شدند تا برای رسيدن به يك صلح كامل در آينده برنامهريزی كنند. با اين عقبنشينی اعراب، معاهده دفاع مشترك در بين اعراب و قطع رابطه اقتصادی با اسرائيل عملاً فرو ريخت.
در همين راستا، ديدارهای جامعه عرب در سطح وزرای امور خارجه و سران، شكل انشايی به خود گرفت؛ زيرا آنان نتوانستند كه در مسائل مهم حياتی به اتفاق نظر دست پيدا كنند. بدين ترتيب دستاورد اين نشست فقط اين شد كه عقب نشينيها را توجيه كرده و آبروی اعراب را حفظ كند. پس از كنفرانس مادريد، ديگر دنيای عربی وجود ندارد. چرا در كنفرانس مادريد اجازه ندادند كه جامعه عرب حتی به عنوان ناظر در اجلاس حضور پيدا كند. زيرا كه اسرائيل و آمريكا نميپذيرند كه با جمع اعراب مذاكره كنند؛ چرا كه آنان دنيای عرب را به رسميت نميشناسند، بلكه با هر كشوری به صورت منفرد وارد تعامل ميشوند.
بدين ترتيب تحت فشارهای روزافزون آمريكا، گسستگيهای عربی آغاز گرديد و به جايی رسيد كه به جای آزادی فلسطين، به آزادی اعراب از قضيه فلسطين رسيدند و قضيه فلسطين دوباره به بازيهای بينالمللی و راهبرد جديد دولت آمريكا وارد گرديد. اين مسأله در گفتههای نفاق آميز رهبر اين راهبرد درباره دو دولت فلسطينی و اسرائيلی تجلی پيدا كرده است. رئيس جمهور آمريكا به گونهای فرمايشی از اين موضوع و طرح نقشه راه كه كميته چهارگانه بين المللی آن را تهيه ديده است، سخن ميگويد. در حالی كه روشن است بدون اراده اسرائيلی آمريكايی نقشه راه هيچ مجالی برای اجرايی شدن ندارد. اسرائيل مثل هميشه سعی دارد با استفاده از شرايط نيرنگ آلود مذاكرات، به اجرای توطئههای خود بپردازد و بخشهای بيشتری از سرزمينهای فلسطينی را در كرانه باختری و قدس برای ساختن شهركهای جديد و ديوار حايل تصاحب كند. اسرائيل با كسب موافقت آمريكا بازگشتن آوارگان به سرزمينهای خودشان را رد كرد و بر يهودی بودن دولت تأكيد ورزيد و رهبری فلسطينی را از هستی ساقط كرد. اسرائيل به بهانه نبود شريك فلسطينی مذاكرات را نپذيرفت و پس از آغاز انتفاضه، طی اقدامی هماهنگ با سياستهای آمريكا موضوع امنيت را بر سياست ترجيح داد و روال رو به افزايش جنايت عليه فلسطينيها را ادامه داد.
جامعه عرب به خاطر ضعف اراده عربی و ناتوانی مطلق در برابر آمريكا هيچ كاری نتوانست انجام دهد. از اين رو بعضی از دولتهای عربی به سرعت انتفاضه و گروههای جهادی را محكوم كردند. گويا مشكل، گروههای فلسطينی است و نه اسرائيل. حتی دولت فلسطين را كه به صورتی ديپلماتيك و آزاد روی كار آمده بود، محكوم كردند؛ زيرا آمريكا و اروپا جز با تن دادن به شرايط خفتبار، موافق همكاری با دولت فلسطينی نبودند.
جنايات يهوديان در حق فلسطينيها سكون و سكوت تصميمهای جامعه عرب را نشكسته است. در نهايت نيز دبيركل جامعه عرب اعلام داشت بعد از آن كه آمريكا فرايند صلح اعراب و اسرائيل را در اختيار اسرائيل گذاشت، اين صلح مُرد. پس از تجاوز اسرائيل به لبنان، سران كشورهای عربی تا كنون موفق به برگزاری نشست نشدهاند. حتی بعضی از آنها، اسرائيل را در تجاوزاتش معذور ميدانند و مسؤوليت اين تجاوز را متوجه مقاومت ميدانند. ولی ملتهای دنيای عرب عليه تجاوز ايستادهاند و سياست دولتهای خود را محكوم كرده و مقاومت را تأييد نمودهاند.
سؤالی كه خود را بر جامعه عرب تحميل ميكند اين است كه پس از سقوط همه قضايای سرنوشتساز جامعه عرب با ضربه سهمگين آمريكا و اسرائيل، آيا باز هم به جامعه عرب نياز ميباشد؟ چرا حكام عرب اين همه خوارشدن به وسيله آمريكا در همه مسائل عربی را به نفع حمايت مطلق آمريكا از اسرائيل – حتی در موضوع آتش بس به عنوان اولين مانع برای جلوگيری از كشتارهای وحشيانه اسرائيل كه هماهنگی آمريكا را با خود دارد – ميپذيرند؟
آمريكا اجازه نميدهد كه هيچ دولت عربی در رابطه با مشكل لبنان و فلسطين، موضع فعال و مثبتی بگيرد. حال آنكه ميدانيم دنيای عرب در جنبههای اقتصادی و سياسی و امنيتی به آمريكا نيازی ندارند، بلكه اين آمريكاست كه به دنيای عرب نيازمند ميباشد.
ما از دولتهای عربی نميخواهيم كه عليه اسرائيل اعلان جنگ كنند كه بعضی از رؤسای عربی نيز اعلان جنگ را رد كردهاند، بلكه ميخواهيم به شيوهای جديد به آمريكا فشار بياورند و سفرا و نمايندگان دشمن صهيونيستی را اخراج كنند يا اينكه اين قدر هم جرأت ندارند و از بعضی پيامدهای آن ميترسند؟
ما ملاحظه كرديم كه جامعه عرب نتوانست به صورت كارآمد در قضيه عراق و سودان و سومالی و فلسطين و لبنان دخالت كند، بلكه اين آمريكا و هم پيمانان آن بودند كه سعی كردند اراده خود را بر ملتهای عربی تحميل كنند. طوری شده است كه جنگ آمريكا عليه لبنان و فلسطين، تحت عنوان تأمين منافع لبنان و فلسطين صورت ميگيرد ولی هدف واقعی آن اين است كه اين منافع به نفع سيطره اسرائيل بر لبنان و فلسطين ويران شود.
سؤال ديگری باقی ماند: چه نيازی به جامعه عرب وجود دارد؟ جامعهای كه به شاهد دروغين و محيط گريهآور تبديل شده است و نميتواند جلوی وتوی قطعنامههايی كه هدف آنها حمايت از كودكان و زنان و سالخوردگان و شهروندان غزه ميباشد، توسط آمريكا را بگيرد.
در اين لحظات سرنوشتساز سؤالی ديگر خود را تحميل ميكند: فلسفه اين همه ارتش چيست؟ اين همه سلاح چه فايدهای دارد؟ آيا ديگر دنيای عربی مانده است كه اعراب را حول قضايای مهم گرد آورد يا اين كه منطقهگرايی ويژگی جديد روابط بين اعراب شده است كه اين مسأله روی حال و آينده ايشان تأثير منفی به جای خواهد گذاشت؟
سرانجام حرف ما اين است كه حوادث ثابت كرد كه مقاومت همان جامعه عرب است؛ زيرا مقاومت راز قدرت و بالندگی اعراب ميباشد و جامعه عرب چنين ويژگی را ندارد. ما از جامعه عرب ميخواهيم كه با ملتهای خود و نه با سياستهای آمريكا هماهنگ شوند. اين سياستهای آمريكايی است كه در ورای بسياری از تصميمهای عربی فعاليت دارد.