سه شنبه ۱۶ شهريور ۱۳۸۹ - 28 رمضان 1431

پیامبران

علما و أعلام

آیین‌ها و ادیان

اماکن اسلامی

مناجات و ادعیة

اهل بیت(ع)

خدمات فرهنگی اجتماعی

مقالات

استفتاءات

تألیفات

اخبار

زندگی نامه

آخرین استفتاءات

 

شاخه بندی استفتاءات

 

◊حضور مادی و معنوی مادر

• شما بر حضور دائم مادر در پیرامون کودک تأکید دارید. منظور از حضور معنوی چیست؟ گفته می شود که در داخل خانه برای کودکان، حضور معنوی مادر از حضور جسمی او مهمتر است. نظر شما در این باره چیست؟

• چرا مردم عواطف خود را در قبال دیگران با دست دادن و معانقه و بوسیدن نشان می دهند؟ برای این که کلمات به خودی خود کافی نیست. گویا این که انسان به آغوش جسمی نیاز دارد تا احساسات نیک دیگری را درک نماید و این لمس این عواطف را به او می رساند. تردیدی وجود ندارد که کودک بیش از تغذیه، نیازمند به آغوش جسمی است. چه در حالت شیر دادن یا گریه و یا هر وضعیت دیگری که کودک نیاز به مواظبت را احساس می نماید، این امر کامل شده باشد. با آغوش گرفتن، کودک احساس امنیت می نماید و این احساس به او دست می دهد که او معلق در هوا نیست یا در فضا رها نشده است. بلکه او فردی مورد توجه و مهم و محبوب است. زیرا درست به مانند وقتی که انسان به دیوار تکیه می دهد یا در میان آب، در کشتی قرار دارد، به شیء مادی تکیه دارد.


◊معنای انسانی مادری

• بعضی بر این عقیده هستند که استفاده از خدمتکار یا کمک کار، ضرری برای کودک ندارد و حضور خدمتکار می تواند از فشارهای وارد شده بر مادر بکاهد و به او این مجال را بدهد که وقت بیشتری را با کودک خود بگذراند. نظر شما در این باره چیست؟

• مشکل اساسی این است که در اغلب موارد خدمتکار نقش اول را در اختیار می گیرد و مادر نقش دوم را دارا می شود. اما به نظر من اگر مربی نقش کمکی به خود بگیرد این مشکل متنفی می شود و نقش اساسی برای مادر باقی می ماند. وقتی که آیات و روایاتی را که به موضوع مادری پرداخته اند مورد بازخوانی قرار می دهیم، ولو به صورت برداشت که هم باشد می بینیم اسلام بر اهمیت رابطه مادر با فرزند تأکید کرده است و به تلاش و کوشش و فداکاری مادر، رنگ قدسی داده است: «وَوَصَّيْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَيْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْنًا عَلَى وَهْنٍ وَفِصَالُهُ فِي عَامَيْنِ أَنِ اشْكُرْ لِي وَلِوَالِدَيْكَ إِلَيَّ الْمَصِيرُ» (لقمان/14). گویا چنین می رساند که در تربیت کودک نقش مادر اساسی است. اما مانعی وجود ندارد که مربی نیز به عنوان کمک کار مادر عمل نماید و با برخورداری از ابزارها و تواناییهای فرهنگی برخوردار باشد و داشته های خود را به جان کودک القا نماید.
به نظر ما خوب نیست که در تربیت کودک، مادر نقش حاشیه ای داشته باشد. مانند بعضی از جوامع متجدد که کودک، مادر خود را در زمانهای خاصی می بیند و مادر سرگرم مشاغل اجتماعی و خوشگذرانیهای خود می باشد. این تصویر از زن معاصر روی جوامع اسلامی ما هم تأثیر گذاشته است. به گونه ای که مادران دیگر مادری را دوست ندارند و میلی به تکرار تجربه مادری ندارند. زیرا بر این عقیده هستند که با این کار آزادی خود را از دست می دهند. این امر تا اندازه ای ادامه می یابد که زنان از ازدواج هم طفره می روند. زیرا ازدواج را نیز نوعی مانع برای آزادیهای خود می دانند و ازدواج را با روابط دیگری که غرایز آنان را اشباع می نماید و الزامهایی هم در پی ندارد جایگزین می نمایند. در این صورت داشتن رابطه با شوهر به رابطه ای عبث و بیهوده تبدیل می شود. این رابطه دیگر از ژرفای نیازهای انسانی به شریک و اشباع غریزه مادری نشأت نمی گیرد. تردیدی وجود ندارد که این امر زندگی را ویران می گرداند.
از این رو ما بر این عقیده هستیم که تکیه خانواده بر خدمتکار، به نحوی که عهده دار همه چیز شود و مادر فارغ البال گردد، پدیده ای است که علاوه بر آسیب زدن به کودک، در ویران کردن مفهوم انسانی مادری سهم سهم عمده ای دارد. این که کودک احساس نماید که این مادر است که برای آنها غذا می پزد و به آنها غذا می دهد و مراقب و مواظب آنهاست و از خانواده مراقبت به عمل می آورد، تأثیر به سزایی روی آنها دارد. خصوصاً دختران که با نگریستن به حرکات مادر در خانه، نقش آینده خود را به عنوان همسر و مادر بیاموزند.
از این رو من از مادران می خواهم که نقش مادری خود را در تربیت کودک حفظ کنند. نباید به خدمتکار نقشی بیشتری از خدمت خانه و نظافت و بیرون بردن کودک، بدهند. نباید مادر نقش حاشیه ای پیدا نماید و خدمتکار به فرد اساسی تبدیل شود. بلکه باید مادر دارای نقش اساسی و اصلی باشد و خدمتکار باید نقش حاشیه ای داشته باشد. اگر بنا به شغلی که مادر دارد، نتواند آن طوری که باید و شاید به فرزند خود رسیدگی نماید، در این صورت مادر می تواند در ازای ساعاتی که در کنار فرزند نیست، در ساعات حضور خود جبران نماید و نیز می تواند خدمتکاری هم بگیرد. با این کار می تواند در نبود مادر، نقش او را به عهده بگیرد.


◊کودک میان مربی و مادر

نظر شما در باره استفاده از مربیان و خدمتگزاران خانگی چیست؟

• آن چه که امروز در خانواده ها رواج دارد، یعنی از استفاده از خدمه و مربیان زن، برای حل کردن مشکلات مادر خانه و حل کردن مشکلات پدر در برآورده کردن نیازهای خانواده است و منظور از آن حل کردن مشکلات فرزند نیست.
دور ماندن مادر از کودک و واگذاشتن او به زنی که معلوم نیست از کجا آمده است و چطور تربیت شده است، چه اخلاق و اعتقادی دارد، یک خطر برای کودک به شمار می آید. زیرا زن خدمتکار می تواند بسیاری از معایب نفسانی خود را در جان کودک بکارد. آن هم در شرایطی که کودک از مهر و عاطفه مادری محروم است. زیرا تربیت صرفاً آموزه ای نیست که برای کودک ارائه شود بلکه عاطفه ای است که او در آغوش مادر آن را احساس می نماید. این آغوش مادر است که او را از نظر عاطفی و روحی در بر می گیرد و نوعی امنیت روانی را برای او فراهم می آورد و کودک را مهیای پذیرش چیزهایی می نماید که برای او ارائه می گردد. امروزه بهره گیری از خدمتکار به هیچ وجهی به سود تربیت کودک نیست. مگر این که شرایط پزشکی یا اجتماعی آن را اقتضا نماید.
در حالتهای بسیار خاص، مادر نیازمند این است که مربی او را در کار تربیت کودک یاری نماید. آن زمانی که کودک نیازمند مراقبتی است که مادر قادر به تأمین آن نیست. در این شرایط استفاده از مربی زن می تواند توجیه داشته باشد. مانند فقدان مادر. در این صورت مربی جایگزینی برای مادر برای کودک به شمار می آید. یا در شرایط که مادر سلامتی لازم را ندارد و نمی تواند از کودک خود مراقبت به عمل آورد. یا زمانی که کودک نیاز به آموزش دارد و مادر نمی تواند به خوبی از عهده این کار برآید.


◊حدود شرعی تنبیه کودک

حدود شرعی زدن کودک برای تربیت و تأدیب وی چیست؟ اگر خانواده از این حد مجاز فراتر رود و خشونت بیشتری به خرج دهد، چه پیامدهایی در پی دارد؟

اسلام کودک را امانتی برای والدین به شمار می آورد. وقتی که به پدر ولایت داده شده است، این ولایت به این معنا نیست که پدر به صورت مطلق بر فرزند خود ولایت دارد و آزاد است که هر گونه که می خواهد با او رفتار نماید. بلکه رفتار پدر باید بر حسب مصلحت کودک باشد. پدر نباید به گونه ای رفتار نماید که به ضرر کودک باشد و یا در زندگی او فسادی را به وجود آورد. بنابراین وظیفه پدر این است که به نحوی کودک خود را تربیت نماید و از همه ابزارهای لازم استفاده نماید تا این که او در علم و دین و رفتار خود با مردم، به انسانی متدین و خوب و صالح از نظر اخلاقی تبدیل شود. تا زمانی که ابزارهای کافی برای رسیدن به این هدف تربیتی وجود دارد، برای پدر جایز نیست که او را زیر فشار بگیرد.
اما اگر تربیت متوقف بر زدن باشد، برای پدر جایز است که به منظور تربیت او را بزند. یعنی این که زدن یکی از ابزارهای اعمال فشار روانی و بدنی باشد. ولی به این شرط که در زدن خود ظالمانه رفتار ننماید. دین برای زدن شرطی گذاشته است و آن این که به سرخی پوست منجر نشود. اگر پوست بدن سرخ شود، پدر گنهکار است و باید دیه بدهد. (مقدار دیه هم به مقدار اثر گذاری زدن بر پوست بستگی دارد. اگر صورت سیاه شود دیه اش سه لیره طلای ترک است. در این روزها ارزش یک لیره طلای ترک 80-85 دلار آمریکایی است. اما نمی توان برای آن ارزش دائمی تعیین نمود. زیرا قیمت طلا در نوسان است. اگر پوست کبود شود، دیه اش یک و نیم لیره طلای ترک است. اگر سرخ شود، دیه اش سه چهارم لیره است. اما اگر این رنگها در سایر نقاط بدن باشد، دیه اش نصف می شود.)
ولی اگر پای مسائل مهمی در میان باشد و به حمایت از کودک در برابر خطرهای مهم احتمالی ارتباط داشته باشد، و این کار جز با زدن امکان پذیر نباشد، در این حالت خاص زدن جایز است. اما پدر باید در تعیین حالت خطرناک که به او اجازه می دهد از حد طبیعی فراتر رود، دقت و احتیاط کافی به خرج دهد تا این که امر بر او مشتبه نشود. در این صورت او به هوای صواب ممکن است در خطا بیفتد و برای کسب حلال ممکن است در حرام واقع شود.


* رسول خدا(صلى الله عليه وآله) چگونه على(عليه السلام) را به عنوان خليفه نصب كرد؟ آيا اين كار، چنان كه برخى نويسندگان مى گويند، صرفاً نامزدى بود، يا اين كه به امر خداى سبحان، على(عليه السلام) را براى خلافت تعيين كرد؟

* عقيده ما در اين زمينه اين است كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله)در روز غدير، به امر خداى سبحان، على(عليه السلام) را به خلافت برگزيد و قرآن هم از اين ماجرا سخن گفته است: (يا ايها الرسول بلّغ ما انزل اليك من ربّك فان لم تفعل فما بلّغت رسالته والله يعصمك من الناس) «اى پيامبر، آنچه از جانب پروردگارت به سوى تو نازل شده، ابلاغ كن، و اگر نكنى پيامش را نرسانده اى. و خدا تو را از ]گزند[ مردم نگاه مى دارد.»( مائده، 67.)

اين آيه بنا به تفاسيرى كه از آن شده، در روز غدير نازل شده و معنايش اين است كه اى رسول خدا،اگر آنچه را كه خدا درباره على به تو نازل كرده است، اعلان نكنى، گويى كه كارى نكرده اى.

در اين سخن رسول خدا تهديد نمى شود بلكه با قدرت تمام، مسأله ولايت اميرالمؤمنين(عليه السلام) به عنوان برترين، شايسته ترين و داناترين فردى كه ضامن استمرار و سلامت مسير اسلام و خط پيامبر است، مطرح مى كند. مى دانيم كه على(عليه السلام) طبق آيه قرآن، نفس رسول خدا(صلى الله عليه وآله) است و طبق حديث آن حضرت، برادر وى و براى او به منزله هارون براى موسى(عليه السلام) بود.

پيامبر اسلام از مسلمانان پرسيد: آيا من از خود شما بر خودتان اولى نيستم؟

يعنى اين كه بيش از خود مسلمانان نسبت به سرنوشت آنان اختيار دارم. آنان گفتند: خدا مى داند كه چنين است. آنگاه در برابر آنان گفت: خدايا شهادت بده و سپس گفت: كسى كه من مولاى او هستم، على مولاى اوست.( بحارالانوار، ج21، ص387، روايت 10، باب 36.) ولايت يكى از عناصر حاكميت حاكم است و خدا براى پيامبر(صلى الله عليه وآله) اين امر را قرار داده است. يعنى او بر مؤمنان از خود آنان اولى بوده و با استفاده از اين حق امر ولايت را براى على(عليه السلام) قرار داد. معناى سخن پيامبر اين است كه هر كه من نسبت به او از خود او اولى هستم، على(عليه السلام)نسبت به او از خود او اولى است. آيا اين به معناى نامزدى است يا تعيين؟! قطعاً تعيين است. سپس اين آيه نازل شد: (اليوم اكملت لكم دينكم واتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام ديناً) «امروز دين را برايتان كامل و نعمت خود را بر شما تمام گردانيدم و اسلام را براى شما ]به عنوان[ آيينى برگزيدم.»( مائده، 3.)

روايت شده كه رسول خدا براى على خيمه اى برپا كرد و از مسلمانان خواست تا به او تبريك بگويند. نقل شده كه خليفه دوم به آن حضرت گفت: «مبارك باد... مبارك باد بر تو اى على، اينك مولاى من و مولاى هر مرد و زن مؤمنى شده اى».( بحارالانوار، ج21، ص388، روايت 10، باب 36.) بنابراين مسأله ولايت، قطعاً با تعيين از سوى رسول خدا و به امر خداى سبحان بوده است.

با مطالعه احاديثى كه از پيامبر(صلى الله عليه وآله) درباره على(عليه السلام)وارد شده درمى يابيم كه محور اين احاديث، تعميق ذهنيت عمومى مسلمانان براى توجه به امام به عنوان شخص معين شده جهت خلافت است. اين مقام به سبب كفايت و شايستگى و سزاوارى به او داده شده و خدا و رسول هم از اين رو او را به اين مقام برگزيدند. نقش پيامبر اين نيست كه در چنين مسأله حياتى و حساسى كه به آينده حركت اسلام مربوط است، به نامزد كردن على اكتفا كند. بلكه نقش او اين است كه مسير رهبرى آينده را براى مسلمانان تعيين و برنامه ريزى كند.


* شما معتقديد كه بنا به عقيده شيعه اماميه، نسبت دادن مذهب جعفرى به تشيع، چندان درست نيست. چگونه اين نظر را تفسير مى كنيد؟

* مى دانيد كه اهل سنت چهار مذهب به نام هاى شافعى، حنبلى، مالكى و حنفى دارند و مى گويند كه مذهب شيعيان مذهب جعفرى است. اما ما معتقديم كه امامان معصوم ما(عليهم السلام)، مجتهدانى همانند ديگر مجتهدان نيستند. زيرا مثلا ابوحنيفه - حتى در نظر پيروان خود - خطا و صواب مى كند و همچنين ابن حنبل و ديگر مجتهدانى كه اهل سنت از آنان تقليد مى كنند، همان گونه كه شيعيان هم از آقاى خمينى(قدس سره) و آقاى خويى(قدس سره) تقليد مى كنند. امامان مذاهب اربعه اهل سنت مورد تقليد كسانى قرار مى گيرند كه آنان را مجتهد مى دانند. اما اين كه ما از امامان اهل بيت پيروى مى كنيم به سبب اعتقادى است كه به عصمت آنان داريم. بنابراين امامان ما صاحبان مذاهب نيستد. مذهب ابوحنيفه، وجهه نظرى خوانده مى شود كه احتمال خطا و صواب دارد. اما مذهب امام صادق(عليه السلام) وجهه نظرى نيست كه امكان خطا و صواب داشته باشد. بلكه هميشه صواب است.آن حضرت مى گويد:«سخن من سخن پدرم است و سخن پدرم سخن جدم و سخن جدم سخن حسين و سخن حسين سخن حسن و سخن حسن سخن اميرالمؤمنين وسخن اميرالمؤمنين سخن رسول خدا و سخن رسول خدا سخن خداى عزوجل است.( همان، ج2، ص178، روايت 28، باب 23.)

بنابراين ما وقتى به سخن امام صادق(عليه السلام) در مسأله گوش مى دهيم گويى به سخن رسول خدا(صلى الله عليه وآله) كه هيچ گاه خطا نيست، گوش داده ايم.

مذهب شيعه، مذهبى اجتهادى نيست كه مانند مذهب تسنن احتمال خطا و صواب در آن برود بلكه مذهب «اسلام»ى است كه (لا يأتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه) «از پيش روى آن و از پشت سرش باطل به سويش نمى آيد.»( فصلت، 42.)

منظور از عبارات «امامان روايانند» كه من گاه در سخنانم ذكر مى كنم - چنان كه علاّمه سيدمحمّد تقى حكيم در كتاب «الاصول العامة للفقه المقارن» هم گفته اند، اين نيست كه آنان همانند ديگر راويان عادى، ناقلان حديث اند، بلكه مقصود اين است كه آنان سخنان خود را همواره مستند به سخن رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مى كرده اند، چه به صورت روايت و چه به صورت استناد كلى. آنان چيزى از نزد خود كه مخالف سخن رسول خدا باشد طرح نكرده اند.

آنان نظرهاى خود را از سرچشمه اصلى كه نماياننده زلالىوپاكيزگى اسلام است، برمى گرفته اند و منبعى جز آن نداشته اند و اجتهادى كه احتمال خطا و صواب داشته باشد نمىورزيده اند.


* به نظر شما نقشى كه در جهت هدايت و رهبرىو امامت فكرى و سياسى به امامان معصوم(عليهم السلام)واگذار شده كدام است؟

* نقش آنان پى نهادن قواعد اسلامى و پاسدارى مفاهيم اسلامى از انحراف و رهبرى جامعه اسلامى براى تحقق اهداف بزرگ بوده است. اين همان چيزى است كه اميرالمؤمنين على(عليه السلام) از آن چنين ياد مى كند: «اللّهم انك تعلم انه لم يكن الذى كان منّا منافسة فى سلطان و لا التماس شيء من فضول الحطام و لكن لنردّ المعالم من دينك و تظهر الاصلاح فى بلادك فيأمن المظلومون من عبادك و تقام المعطّلة من حدودك» «خدايا تو مى دانى كه آنچه ما انجام داديم براى رغبت و ميل شديد به قدرت و فرمانروايى نبود و نيز براى به دست آوردن چيزى از زيادتى هاى كالاى ناچيز دنيا نبود، ليكن براى اين بود كه نشانه هاى دين تو را [كه از ميان رفته بود] بازگردانيم و اصلاح ويرانى ها را در شهرها و سرزمين هاى تو ظاهر و آشكار سازيم تا در نتيجه آن بندگان ستمديده تو ايمن گردند و آرامش يابند و حدود و تنبيهاتى كه براى خطاكاران تعيين كرده اى و به تعطيل و فراموشى سپرده شده، اقامه و اجرا شود.»( نهج البلاغه، ترجمه على اصغر فقيهى، تهران، صبا، چاپ دوم 1376، خطبه 129، ص249.)

امامِ حق و هدايت على(عليه السلام) هم چنين گويد: «اما والذى فلق الحّبة و براأ النسمة، لولا حضور الحاضر و قيام الحجة بوجود الناصر و ما اخذالله على العلماء ان لا يقارّوا على كظّة ظالم و لا سغب مظلوم لا لقيت حبلها على غاربها و لسقيت آخرها بكأس اولّها و لا لفيتم دنياكم هذه ازهد عندى من عفطة عنز» «سوگند به خدايى كه دانه را در دل خاك شكافت و جان (انسان) را به وجود آورد اگر حضور مردمانى كه با من بيعت كردند نبود و اين كه با وجود كسانى كه مرا يارى مى دادند حجت بر من تمام بود (و ديگر عذرى براى نپذيرفتن خلافت نداشتم) و نيز اگر عهد و پيمانى كه خداوند از علما گرفته است كه در برابرى سيرى بى اندازه ظالم و گرسنگى بى حد مظلوم آرام و قرار نگيرند، هر آينه ريسمان خلافت را به گردنش مى انداختم و با جام نخستين آن، آخرش را سيراب مى ساختم. ] در آن هنگام [ به خوبى درمى يافتيد كه اين دنياى شما در نظر من خوارتر و بى ارزش تر از آبى است كه در هنگام عطسه كردن از بينى بز به بيرون پرتاب مى شود.»( نهج البلاغه، ترجمه على اصغر فقيهى، تهران، صبا، چاپ دوم، 1376، خطبه سوم، ص35.)

و در جاى ديگر مى گويد: «ايها الناس، ليس امرى و امركم واحد، انّى اريدكم لله و انتم تريدوننى لانفسكم» «كار و فكر من با كار و فكر شما يكسان نيست، همانا من شما را براى پيشبرد امر خدا و يارى دين او مى خواهم و شما مرا براى منافع خود و دريافت عطا و رسيدن به مقام مى خواهيد.»( همان، خطبه 134، ص255.)

و در جاى ديگر: «والله لاسلمنّ ما سلمت امور المسلمين و لم يكن فيها جورٌ الاّ علىّ خاصة» «به خدا سوگند تا آن زمان كه امور مسلمانان سالم بماند و جز به من به ديگرى ستمى وارد نيايد تسليم خواهم بود.»( همان، خطبه 73، ص122.)

آنان پيشوايان و رهبران اسلام اند و از اين رو از مردم خواسته اند تنها از موضع شخصى به آنان ابراز دوستى نكنند. امام زين العابدين(عليه السلام) به شيعيان خطاب مى كند: «به حبّ اسلام ما را دوست داشته باشيد.»( شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج1.) و امام باقر(عليه السلام)به جابر خطاب مى كند: «اى جابر! آيا كافى است اين كه شيعه اى ابراز حبّ ما اهل بيت را بنمايد؟ به خدا قسم شيعه ما نيست مگر كسى كه پرهيزكار و مطيع خدا باشد و شناخته نمى شود مگر به تواضع و خشوع و امانت دارى و روزه و نماز و نيكى به پدر و مادر و رسيدگى به همسايگان فقير و مسكين و ورشكسته و يتيم و به راستگويى و تلاوت قرآن و نگاهدارى زبان از سخن زشت و اينانند كه امين اقوام خود درامورند.( بحارالانوار، ج46، ص73، روايت 58، باب 5.)

خط اهل بيت همين است كه گفته اند: رضاى خدا، رضاى ما اهل بيت است. اينان به رضاى خدا راضى اند و بر آنچه كه خدا را به خشم آورد، خشمناك مى شوند. بنابراين تشيع چيزى اضافه بر اسلام نيست بلكه خطى در طول اسلام است و امامان معصوم با سخنان و اعمال و مواضع خويش آيينه هاى رسول خدا بوده اند. خاستگاه حركتشان هم اسلام بوده است و آنان چيزى بر اسلام نيفزودند و چيزى از آن نكاستند. زيرا در همه حال امين آن امانت بوده اند.

امامان معصوم در خدا آگاهى و خداپذيرى همان مقام و رتبه اى را داشتند كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) در واقعه فتح خيبر براى على(عليه السلام) برشمرد و گفت: «لاعطين الراية غداً رجلا يحب الله و رسوله و يحّبه الله و رسوله»( همان، ج21، ص3، باب 22.) «فردا پرچم را به مردى خواهم سپرد كه خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش هم دوستش دارند.» اين صفت همه امامان معصوم(عليهم السلام)است.


* آيا انكار امورى مانند امامت و عصمت، انكار ضروريات دين نيست؟

* برخى ضروريات دين جزء بديهيات دين است كه انكار آن به طور طبيعى به معناى تكذيب پيامبر(صلى الله عليه وآله) است. در اين امور مسلمانان اختلافى ندارند مانند نماز و روزه. اما چگونه نماز خواندن و يا اعتقاد و عدم اعتقاد به عصمت پيامبر در غيرتبليغ و از اين قبيل امور بنا به ماهيت داراى ضرورتى در حد بديهى نيستند، هرچند براى معتقد به آن ملازم با بداهت باشد - از اين رو است كه ما اشاعره را كه معتقد به جبر و منكر حسن و قبح عقلى هستند، كافر نمى دانيم. نهايت اين كه به ملاحظه سلوك اعتقادى اشان آنان را مسلمان خطاكار و يا منحرف بدانيم.

بنابراين، بين انكار ضرورى و انكار غيرضرورى تفاوت وجود دارد. مراد از ضرورى، امرى بديهى است كه به شكلى طبيعى و خود به خود و بدون نياز به استدلال، ثابت است، مانند اصل وجوب نماز و وجوب روزه و وجوب حج و وجوب زكات. اما جزئيات اين عبادات محل اختلاف بين مسلمانان است و نيازمند استدلال. و هرچه كه بنابه ماهيتش و يا بنا به وضع واقعى اش كه مردم در آن اختلاف مى كنند، نيازمند استدلال باشد، امرى نظرى است و انكار امرى نظرى موجب تكذيب پيامبر(صلى الله عليه وآله) كه سبب كفر است نمى شود. زيرا انكار ضرورى به لحاظ ملازمه داشتن با تكذيب پيامبر(صلى الله عليه وآله) موجب كفر است. از اين رو براى حكم به كفر كسى كه ضرورى اى را منكر شده است بايد يقين حاصل كرد كه او التفات به اين ملازمه داشته است.


* آيا اعتقاد به عصمت بر افراد مكلف واجب است؟ چارچوب و حدود مسايل عقيدتى اى كه اعتقاد به آن بر مكلف واجب است كدام است؟

* عقايدى كه انسان با اعتقاد به آن مسلمان و با انكار آن كافر - به مفهوم قرآنى اش - مى شود عبارت است از:

ايمان به خداى يگانه، ايمان به پيامبر(صلى الله عليه وآله) و پيامبران الهى(عليهم السلام) و كتاب هاى آسمانى و ايمان به روز قيامت. كسى كه به همه اين امور اعتقاد يابد مسلمان و كسى كه يكى از اين ها را انكار كند كافر است.

اما امور ديگر مانند امامت و خلافت و عصمت پيامبر و امام و... از امورى است كه به كفر و اسلام مربوط نمى شود. مثلا انسانى كه فقط به عصمت در تبليغ - و نه در امور ديگر - اعتقاد دارد هم مسلمان است. بسيارى از علماى ما هم كه قائل به سهو پيامبر(صلى الله عليه وآله)يا فراموش كارى ايشان در نماز و برخى امور ديگر بودند كاملا مورد احترام بوده و هستند. علاوه براين ما مسلمانان غير شيعه را كافر نمى دانيم. آنان مسلمان اند، همان حقوق و وظايف مسلمان را هم دارند.

اما مشكلى كه وجود دارد اين است كه مسلمانان بر سر نقاط اختلافى يكديگر را تخطئه مى كنند. شيعه معتقد است كه جزئيات عقايدش در باب امامت و يا نبوت برخاسته از ادله قطعى اى است كه - از نظر ما - جاى ترديد و شك باقى نمى گذارد. اهل سنت هم معتقدند كه نظرى بودن چيزى و غيردخيل بودن آن در مبناى اسلام و كفر چيزى است و حق و باطل بودن آن چيزى ديگر. گاه انسانى نسبت به وجهه نظرى به يقين و قطع مى رسد، اما اين قطع و يقين او به معناى آن نيست كه ديگران هم بايد به آن امر يقين داشته باشند، هرچند معتقد باشد كه ديگران به عناصر يقين التفات نكرده اند يا اين كه اين عناصر را ناديده گرفتند، چنان كه در قرآن آمده است: (وحجدوابها و استيقنتها انفسهم ظلماً و علوّاً) «و با آن كه دلهايشان بدان يقين داشت، از روى ظلم و تكبر آن را انكار كردند.»( سوره نمل، آيه 14.)


* با توجه به اين كه حضرت زهرا(عليها السلام) پيامبر و يا امام نبوده است، نظر شما درباره عصمت ايشان چيست؟

* ما معتقديم حضرت زهرا(عليها السلام) معصوم است و سه دليل بر اين امر داريم:

نخست: اگر زندگى ايشان را از آغاز ولادت تا پايان حيات را بررسى كنيم هيچ خطايى را در فكر و سخن و عمل ايشان نمى يابيم و زندگى اش را تجسم عصمت مى يابيم.

دوم: ايشان از اهل بيت هستند، يعنى از كسانى كه خدا آلودگى را از آنان زدوده است. ايشان مانند بقيه اهل بيت مشمول آيه تطهيرند: (انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهرّكم تطهيراً) «خدا فقط مى خواهد آلودگى را از شما خاندان [پيامبر] بزدايد و شما را پاك و پاكيزه گرداند.»( سوره احزاب، آيه 33.) اين آيه شامل اهل بيت مى شود كه عبارتند از: على و فاطمه و حسن و حسين(عليهم السلام). آيه تطهير دليل عصمت اينان است.

سوم: اين كه فاطمه زهرا(عليها السلام) چنان كه در حديث مشهور آمده است، سرور زنان جهان است و امكان ندارد زنى سرور زنان جهان باشد مگر آن كه در عقل و قلب و حركتش تجسم حق باشد.


تقلید

طهارت

خانواده

هجرت

مطبوعات

بازار

روابط

پزشکی

هنر

مسائل جنسی

ادبیات

انتخابات

ورزش

شعائر

اعتقادات

آدرس: قم _ 45 متري عمار ياسر _ كوچه شماره 4 _ پلاك 148 _ كد پستي: 76761 _ 37137 و يا صندوق پستي: 3466 - 37185

تلفن: 982517723382+ و 982517715556+ / فاكس: 982517711893+

پست الكترونيكي: info@bayynat.ir