يكشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۳ - 29 صفر 1436

پیامبران

مسلمانان جهان

علماء و أعلام

از منظر دیگران

اماکن اسلامی

مناجات و أدعية

أهل بیت (ع)

خدمات فرهنگی اجتماعی

مقالات

استفتاءات

تألیفات

اخبار

زندگی نامه

شاخه بندی استفتاءات

 

* زمانى كه يك فرد متعهد مشاهده مى كند برخى افراد فرصت طلب و سودجو در متن حزب ميداندار شده اند و موقعيت هاى رهبرى حزب را تصرف كرده اند، تكليفش چيست؟

* بايد به دقت به اين مسأله انديشيد. زيرا حركت اسلامى و هر نوع از انواع فعاليت يا تجمع اسلامى ملك شخصى كسى نيست بلكه ملك اسلام و مسلمانان است. اگر برخى افراد باشند كه حركت و فعاليت جمعى يا حزبى را در جهت منافع شخصى خود به كار مى گيرند، بايد با فعاليت درون گروهى و با استفاده از ابزارهاى مختلف آنان را از اين كار باز داشت و مسأله را حل كرد، بى آن كه به جريان حركت لطمه اى وارد آيد.

بنابراين كسى كه به چنين حزبى و جريانى گرايش دارد نبايد به دليل وجود برخى مشكلات، از آن خارج شود، بلكه بايد با همكارى همه كسانى كه اخلاص دارند، در جهت حل مشكلات بكوشد.

اما اگر افراد فرصت طلب به رفتار خود استمرار دهند و جريان و جنبش را به نفع خود مصادره كنند و در خدمت اسلام نباشند و در آينده هم فرصتى براى اصلاح آنان وجود نداشته باشد، طبيعى است كه انسان مؤمن و متعهد بايد پاى خود را از چنين جريانى كنار بكشد. زيرا ديگر جريانى اسلامى نيست، بلكه جريانى شخصى و انحصارى است. اما بايد در اين مسأله رعايت دقت شود، زيرا عقده هاى روانى گاهى انسان را به اين خيال مى افكند كه در جهت اسلام حركت مى كند در حالى كه تحت تأثير عناصر شخصى و روانى خود است.

در صورتى كه اميد به تغيير شرايط در آينده باشد، مى توان همكارى و فعاليت را براى دوره اى نامشخص به حالت تعليق درآورد تا زمانى كه فرصت مناسب براى ادامه همكارى پديد آيد.


* اين نظر رايج است كه عمليات شهادت طلبانه به عنوان اوّلى حرام است امّا ولى امر يا ولى فقيه از باب عنوان ثانوى آن را جايز اعلام مى كند. نظر شما چيست؟

* ما اين كار را به عنوان اولى حرام نمى دانيم زيرا به هلاكت افكندن خويش در عرصه جهاد مشمول حرمت نمى شود و تنها در مسايل فردى كه انسان در نتيجه وضعى عاطفى يا روانى يا مالى خود را به كشتن دهد، حرام است. در حالى كه علميات شهادت طلبانه همانند روش كمين و هجوم نوعى شيوه نظامى است كه فرمانده كل تصميم مى گيرد از آن استفاده كند، او اين برنامه را ترسيم مى كند و به فرماندهان پايين تر دستور مى دهد تا آن را اجرا كنند. فرقى بين عمليات شهادت طلبانه يا ديگر عمليات هجوم يا دفاع يا كمين از جهت نياز به اجازه مستقيم يا غيرمستقيم ولى امر وجود ندارد. هيچ نظامى مسلمانى حق اقدام خودسرانه به جهاد را ندارد بلكه بايد تابع امر رهبرى شرعى باشد. زيرا هم اوست كه مشروعيت جهاد و جواز اقدام به آن را معين مى كند.


* به طور مشخص چه كسى مسوول تشخيص ضرورت انجام عمليات شهادت طلبانه است؟

* قطعاً مسوول اين كار دستگاه رهبرى شرعى است. اين نهاد است كه ضرورت چنين كارى را تشخيص و مجاهدان را به انجام آن توجه مى دهد. و يا به استفاده از هر ابزار جهادى ديگر فرا مى خواند. دستگاه رهبرى هم براى تشخيص اين وضع بايد به اهل خبره رجوع كند. زمانى كه برنامه روشن شد و ابعاد موضوع بررسى شد و رهبرى به اين نتيجه رسيد كه عمليات شهادت طلبانه ضرورت دارد، دستور اقدام به آن را صادر مى كند.


* حكم شرعى عمليات شهادت طلبانه چيست؟

* عمليات شهادت طلبانه ابزارى براى جهاد در برابر دشمن است. خداوند جهاد را بر مسلمانان واجب كرده است. در صورتى كه شروط شرعى جهاد تحقق يابد بايد با استفاده از همه ابزارهايى كه به دشمن زيان مى رساند و اهداف اسلام را تأمين مى كند، به جهاد پرداخت. برخى درباره عمليات شهادت طلبانه به آيه اى از قرآن اشاره مى كنند كه مى گويد: (و لا تلقوا بايديكم الى التهلكة) «خود را با دست خود به هلاكت ميفكنيد.»( سوره بقره، آيه 195.) گمان مى كنند كه هر عملياتى كه انسان مى داند در جريان آن كشته مى شود عمليات انتحارى و در اسلام حرام است. در حالى كه در مورد امور فردى و شخصى، به هلاكت افكندن خود حرام است و نه در مسأله جهاد، زيرا اساس جهاد اين است كه انسان در معرض خطر و كشته شدن قرار گيرد. بنابراين به هلاكت افكندن خود در جايى است كه انسان ]در غير جهاد[ خود را در معرض هلاكت قرار دهد چه اين كه يقين داشته باشد به هدفش مى رسد يا يقين نداشته باشد.

اما مجاهدان كه با دشمن رويارو مى شوند، طبعاً خود را در معرض خطر قرار مى دهند و در صورت اقتضاى عمليات جهادى و لزوم هجوم بر دشمن و رسيدن به اهداف، اين خطر قطعى مى شود كه در صورت كشته شدنِ تعداد بيش ترى از افراد دشمن و ايجاب موقعيت جنگى امرى طبيعى است. بنابراين در صورتى كه ولى امرى كه به حركت جهادى اشراف دارد، نياز وضعيت و تحقق اهداف را در گرو انجام عمليات شهادت طلبانه ديد و پيروزى اسلام و مسلمانان را در گرو آن ديد كه مجاهدان خود را در ميان دشمن منفجر كنند، مسأله عنوان و شكل جهاد به خود مى گيرد. زيرا خداوند ابزار مشخصى را براى جهاد قرار نداده است. بلكه تشخيص اين ابزارها را به عهده ولى امرى گذاشته كه نبرد را هدايت مى كند. او بايد شيوه هاى متعارف جهاد را به كار گيرد و از شيوه هاى غيرمتعارف كه پيروزى مسلمانان يا دفع ضرر از آنان متوقف بر آن باشد، در صورت لزوم استفاده كند.

بنابراين نظر ما اين است كه همان دليلى كه به جهاد مشروعيت بخشيده، به عمليات شهادت طلبانه هم - در صورتى كه وضعيت نظامى مثبت بودن آن را نشان دهد - مشروعيت داده است.


* در مسأله فوق حكم مكلفى كه عضو حزب است و از مجتهدى تقليد مى كند كه به ولايت فقيه معتقد است چيست؟

* شايد بتوان بين اين دو نظر جمع كرد. يعنى گفته شود كه كسى كه اعتقاد به ولايت فقيه ندارد بايد چند و چون امورى را كه از سوى ولى فقيه صادر مى شود بررسى و ارزيابى كند. اگر اين امور به نظر مرجعش حرام بود، طبيعى است كه حق پيروى از آن را جز در مورد عناوين ثانويه - كه آن را واجب يا جايز مى كند - ندارد. اما اگر در موردى فتواى مرجع تقليدش، جواز بود و مصلحت اسلامى اى آن را ايجاب كرد و نظر ولى فقيه هم موافق آن بود بايد در امورى كه مصلحت اسلامى برتر ايجاب مى كند، از ولى فقيه پيروى كند.


* نقش مرجعيت حزب كه حزب، مشروعيت فعاليت خود را از آن مى گيرد چيست؟

* موضوع مرجعيت حزب به لحاظ شرعى، بايد مورد مطالعه قرار گيرد. اگر مرجعيت دينى حزب برگرفته از مرجعيت فقهى باشد، طبيعى است كه ديگران هم براى تضمين مشروعيت كار خويش با اين مرجعيت مرتبط باشند. زيرا طبق نظر كسانى كه معتقد به ولايت عامه فقيه هستند، چنين مرجعيتى داراى ولايت عامه است و براساس نظر كسانى كه ولايت فقيه را قبول ندارند داراى «ولايت در فتوا»ست. البته اگر اين اصطلاح درست باشد.

بنابراين، حزب بايد در خطوط حركت خويش با ولايت فقيه و يا بنابر نظر دوم با فتاواى فقيهى كه به عنوان مرجع، برگزيده، هماهنگ باشد، تا در روند حركت خويش در هر مسأله اى حجتى شرعى داشته باشد كه همان فتواست.

اما مشكلى كه وضع كنونى مرجعيت فقهى دارد اين است كه شكل گيرى و فعاليت آن براساس تقويت و توسعه فعاليت هاى جنبشى اسلامى در زمينه سياسى و يا فرهنگى و... نبوده است و هنوز هم مرجعيت حالتى فردى و بدون برنامه ريزى فراگير است و موضع و حركت خويش را به صورت موردى و در واكنش به ماهيت اوضاع پيش آمده تعيين مى كند. اين امر، ارتباط حزب با مرجعيت فقهى را در مسأله فتوا منحصر مى كند، مگر آن كه رهبر حزب خود مجتهدى صاحب فتوا و نظر در همه امور باشد.

ارتباط با مرجعيت هاى ولايتى (ولايت فقيه) به مرحله اى نرسيده كه فضاهاى متنوع پديد آيد و بتواند عرصه هاى سياسى، اجتماعى و فرهنگى جنبش را - جز در زمينه اى خاص - تحت پوشش بگيرد. گستره نيافتن اين ارتباط به فضاهاى متنوع سبب شده تا ارتباط حزب با مرجعيت فقهى در زمينه فتوا امرى نظرى و كم بهره از واقعيت باشد. در حالى كه بايد ارتباطى اندام­واره و عملى وجود داشته باشد.

بنابراين معتقدم كه حزب بايد مشروعيت حركت خويش را از رابطه اش با مرجعيت فقهى يا ولايتى - به شكلى از اشكال - برگيرد و رهبرى يا چيزى شبيه رهبرى فقهى داشته باشد كه درستى حركتش را در سطح نظرى و اجرايى تضمين كند.

خلاصه اين كه اگر فقيه معتقد به داشتن قدرتى عملى و اجرايى در سازمان و جامعه نباشد و فقط قدرت تشريعى يا قدرت صادر كردن فتوا را داشته باشد، قدرتى بر حزب ندارد و امرش از باب ولايت الزام آور نيست. زيرا خود او به ولايت كلى قايل نيست و كارش ارشاد و نصيحت و راه نشان دادن و فتوا دادن در امور حزب است.

اما فقيهى كه بنابر نظريه ولايت فقيه داراى قدرت و حركت عملى و واقعى است و دستگاه ها و تشكيلاتى در اختيار دارد كه مى تواند با سازمان ها و احزاب اسلامى همراه باشد، طبيعى است كه رابطه احزاب با او - بنابر نظريه ولايت فقيه - همان رابطه رهبرى اسلامى - شرعى با مردمى است كه در خط اسلام حركت مى كنند. و در اين صورت اين رابطه بايد به گونه اى تنظيم شود كه خط ولايت و حركت حزبى يا سازمانى در امور سرنوشت ساز هماهنگ باشد.


* حد و مرز فعاليت حزبىِ اسلامى براى فرد مسلمان كدام است؟

* طبيعى است هر كسى كه مى خواهد به گروه، حزب يا جمعيتى وابسته شود ابتدا بايد از پاى بندى آن به ارزش هايى كه وى در عقل و انديشه و ايمانش به آن معتقد است، مطمئن شود. اگر ديد كه خطوط كلى آن با اسلام هماهنگ است باز هم بايد بررسى كند و ببيند كه آيا مشروعيت آن به مقام و شخصى است كه مديريت و رهبرى آن را برعهده دارد و سازماندهى و جهت مسير آن را تعيين مى كند يا خير؟ زيرا درست بودن خط و جريان كافى نيست بلكه مدير و خط دهنده آن بايد به لحاظ فكرى و رفتارى و سازمانى، نماد آن جريان باشد. اگر چنين بود، طبيعى است كه مى توان به آن جريان پيوست و براى تحقق بخشيدن به اهداف بزرگ به اندازه توان به مسووليت ها تن در داد.

بايد توجه داشته باشيم كه جهت دهندگان فعاليت بايد در مسير اسلام و گرايش به اسلام قرار داشته باشند. در اين جا اختلاف نظر وجود دارد، برخى خواهان ارتباط با مرجعيت اعلا يا ارتباط با حزب و يا... هستند. بر ماست كه به دقت بنگريم كه اهداف بلند، حالتى جمعى دارد و نه فردى. زيرا فرد هر اندازه نيرو و توان داشته باشد - حتى اگر داراى اقتدار يك رهبر باشد - نمى تواند به تنهايى اين اهداف را تحقق بخشد و طبعاً از طريق انسان هايى كه به آن اهداف ايمان دارند و از او پيروى مى كنند اين اهداف را دنبال مى كند. بنابراين، انسانى كه در خدمت خود نيست بلكه با اهدافى كه پى گرفته و مسووليت هايى كه بدان پاى بند است در خدمت دين و امت و مسايل عمومى جامعه است، بايد به نهادى عمومى گرايش داشته باشد كه داراى نيروى تنظيم فعاليت هاست و مى تواند هدف را به مواضع و مواضع را - هنگامى كه به نتيجه سرنوشت سازى در تحقق استراتژى كوتاه مدت و يا دراز مدت مى رسد - به مراحلى تقسيم و توزيع كند.


* به نظر شما حدود و ابعاد كار حزبى به لحاظ شرعى چيست؟

* طبيعى است كه هر حزبى بايد براى ارتباط با امت برنامه داشته باشد. با كسانى كه همراهش هستند و با كسانى كه همراه نيستند و كسانى كه با برنامه اش مشكل دارند... زيرا هرگونه فعاليت اسلامى اى بايد مرتبط با امت باشد و خود را در برابر امت مسوول بداند. با هوادارانش ارتباط نزديك داشته باشد و با ديگران هم با مدارا و محبت برخورد كند و اختلاف نظر آنان را با خويش تحمل كند.

احزاب اسلامى نبايد مردم را براساس گرايش حزبى اشان تقيسم بندى كنند و اسلام گرايى را منوط به حزب گرايى كنند و يكى را مسلمان ناب و ديگرى را مسلمان ناخالص و... بنامند. زيرا مى دانيم كه خداوند، اسلام انسان ها را حتى اگر از روى باور نباشد و از روى طمع يا ترس هم باشد پذيرفته است: (قالت الاعراب آمنّا قل لم تؤمنوا ولكن قولوا اسلمنا و لمّا يدخل الايمان فى قلوبكم) «[برخى از] باديه نشينان گفتند: ايمان آوريم، بگو: ايمان نياورده ايد، ليكن بگوييد: اسلام آورديم. و هنوز در دل هاى شما ايمان داخل نشده است.»( سوره حجرات، آيه 14.)

از اين آيه مى فهميم كه اسلام مى خواهد همه انسان ها را زير پر بگيرد و آنان را از گرايش به كفر دور كند، هرچند كه اسلامشان صورى باشد. بنابراين نگرش احزاب به امت بايد نگرشى فراگير باشد و نه بخشى.

حزب اسلامى نبايد موج تعصبى عليه فرقه هايى از مسلمانان كه با آن هم نظر نيستند به راه اندازد. مى توان با فرقه هاى مخالف به گفتوگو پرداخت و يا به گونه اى كه به وحدت و سلامت امت آسيب نرساند وارد چالش سياسى و فرهنگى شد.

تذكر اين نكته را ضرورى مى دانم كه يكى از محورهاى برنامه استكبار كه در متن جوامع اسلامى فعاليت دارد اين است كه مسلمانان فعال را از فعاليت اسلامى منصرف كند. از اين رو به آنان فرصت ايجاد حزب سياسى يا حركت سياسى اسلامى را نمى دهد و بهانه اش اين است كه حزب اسلامى سبب تفرقه و تقسيم بندى امت مى شود زيرا طرفداران خود را مسلمان و ديگران را غيرمسلمان مى شمارد. پاسخ اين ادعا را پيش تر داديم و گفتيم كه معناى تشكيل حزب اسلامى چنين نيست، همان طور كه معناى تشكيل حزب ملى به معناى اين نيست كه ديگران ملى نيستند.

گذشته از بهانه تراشى هاى آنان، وظيفه احزاب اسلامى است كه با منطق عملى و محتواى فكرى و حركتى اى كه به عنوان خاستگاه حزب خود برمى گزينند بهانه به دست جريان هاى استكبارى ندهند.

ما حزب اسلامى را به عنوان جنبشى فراخواننده به سوى اسلام - براساس برنامه - مى فهميم. چنان كه پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) نيز براى دعوت اسلامى خويش برنامه اى داشت كه هم شامل تعميق ايمان اسلام آوردگان مى شد و هم شامل گشودن افق به روى ديگران تا آنها هم اسلام را بپذيرند.

در عرصه اجتماعى هم برنامه پيامبر اين بود كه وضعيت اجتماعى غيراسلامى را تبديل به وضعيتى اسلامى نمايد. وظيفه حزب اسلامى اين است كه دامنه فعاليتش را بر سرتاسر ساحت اجتماع اسلامى بگستراند و همه آفاقى را كه اسلام در آن حركت مى كند دربرگيرد.

حزب اسلامى بايد انديشه اسلامى را در ذهنيت امت پويا كند تا بتواند امت را در عرصه عقيده و قانون و درك مفاهيم سياسى، اجتماعى و اقتصادى براساس انديشه اسلامى پرورش دهد و جامعه اى اسلامى يا امتى اسلامى پديد آورد كه ساختار فكرى و عملى اش براساس اسلام شكل گرفته باشد. يكى از وظايف حزب اسلامى اين است كه در سطح سياسى، اجتماعى، اقتصادى و امنيتى و... براى جامعه اسلامى برنامه داشته باشد به گونه اى كه به لحاظ نظرى و عملى جان مايه دعوت اسلامى در برنامه حزب به چشم آيد. حزب بايد از همه نيروهاى موجود در امت بهره گيرى كند و در مقابل بسيارى از چالش هايى كه او را از اهداف و برنامه هايش باز مى دارد، ظرفيت مقاومت و انعطاف داشته باشد، چه اين چالش ها در عرصه دينى و رسمى باشد يا در جاهاى ديگر. به نظر من نقش حزب اسلامى نقش پيشگام و مبلغ اسلام و مبشر انسان هاست. چنان كه خداوند از قول رسول خويش(صلى الله عليه وآله) مى گويد: (انّى رسول الله اليكم جميعاً) «من پيامبر خدا به سوى همه شما هستم.»( سوره اعراف، آيه 158.)

حزب هم بايد در همه سطوح امت و براى همه آنان مبلغ اسلام باشد.
* كسانى مى گويند: حزبى كه مى خواهد در يك جامعه چند مذهبى يا چند طايفه اى يا چند دينى عهده دار مسووليتى حكومتى شود نبايد به نفع يك مذهب يا طائفه عمل كند بلكه بايد حزبى ملى و ميهنى باشد كه اهداف و اعمالش همه امت را شامل شود نه يك گروه و صنف خاص را. نظر حضرت عالى چيست؟

* من به يك دليل ساده با اين طرح مخالفم و آن اين است كه موضوع حزب گرايى - حتى براساس روش دموكراتيك - ايجاب مى كند كه هر گروه از مردم حق فعاليت سياسى بر پايه مبانى فكرى و برنامه هاى سياسى خويش را داشته باشند و بتوانند ديگران را به پذيرش انديشه خويش فراخوانند.

پويايى تمدن هاى بشرى در اين است كه همه كسانى كه داراى افكار متنوع هستند تمام تلاش خود را به كار گيرند تا به مدد اين گوناگونى و از خلال گفتوگو به وحدت برسند. بنابراين كسانى كه چنان فكر مى كنند در انديشه خمودى اين واقعيت متنوع هستند و ما را به جمود در واقعيت دينى يا عشايرى و... مى خوانند. ما مى گوييم اگر اين شيوه درست بود، مى توانستيم به انبياء بگوييم كه شما نبايد كسانى را كه به رسالت شما ايمان ندارند دعوت كنيد و نبايد در جامعه متنوع تبليغ كنيد، زيرا شما با اين كار درصدد تغيير واقعيت به نفع تفكر خويش برمى آييد و اين كار جامعه را با مشكلاتى رويارو مى كند. و به همين شيوه بايد به ديگرانى هم كه داراى تفكر ماركسيستى يا قومى يا هر تفكر ايدئولوژيك و سياسى ديگر هستند - كه مخالف تفكر غالب مردم است - مى گفتيم كه حق نداريد مردمى را كه به انديشه شما اعتقاد ندارند و يا با شما اختلاف نظر دارند، طرف خطاب قرار دهيد. اين كار از انسانى كه به شيوه متمدنانه مى انديشد سرنمى زند.

كسى هم ممكن است بگويد: شما در محدوده اى اسلامى فعاليت مى كنيد و مفهوم اين سخن آن است كه اهتمامى به ميهن و ملت نداريد. پاسخ اين است كه: ما رسالت اسلام را بر دوش مى كشيم تا با همه مردم مرتبط باشيم. تا مسلمانان را در مسير حركتى اسلام به فعاليت واداريم كه به اين جريان خدمت كنند و بر محور آن گردهم آيند. و با ورود به عرصه گفتوگو با غيرمسلمانان و سامان دهى امورشان - حتى در صورت بقاى آنان بر مسلك و مرامشان - به آنان خدمت مى كنيم. مثلا هنگامى كه در جامعه اى كه در آن مسيحيان يا يهوديان هم زندگى مى كنند، فعاليت مى كنيم، هدف ما خدمت به همه مردم است. و مى دانيم كه اسلام زمينه بستن معاهده با مسيحيان و يهوديان - و نه فقط با اهل ذمه اى كه خود را اهل ذمه مى دانند - باز گذاشته است. بنابراين دولت اسلامى يا حزب اسلامى همان گونه كه به امور مسلمانان اهتمام مىورزد، با ديگر انسان ها هم كه مسلمان نيستند مرتبط است، به ويژه آن كه مسأله اقتصاد در يك كشور قابل تجزيه نيست و مسأله امنيت و توازن اجتماعى نيز قابل تجزيه نيست. زيرا اگر در صورت وحدت ميهن، توازن اقتصادى و امنيتى غير مسلمانان دچار اختلال شود، قطعاً مسلمانان هم مصون نخواهند بود. بنابراين ما مسلمانان ديگران را به اسلام دعوت مى كنيم و خاستگاه حركت ما هم اسلام است اما مبناى كار ما خدمت به همه انسان هاست.

ما به عنوان مسلمان، خود را متعهد به مقابله با ستم - حتى نسبت به غير مسلمانان - مى دانيم. ما در كنار مظلوم غير مسلمان در برابر ظالم مى ايستيم. زيرا خداوند از ما خواسته تا براساس عدالت خواهى نسبت به همه انسان ها حركت كنيم و خير همه انسان ها را مورد توجه قرار دهيم. اين توهمى بيش نيست كه حزب يا حركت و يا دعوت اسلامى تنها در چارچوب حوزه اسلامى فعاليت مى كند و اعتنايى به غير مسلمانان ندارد. واقعيت جزاين است.

هنگامى كه به تجربه هاى دوره هاى گذشته مى نگريم مى بينيم كه دولت اسلامى به رغم ايرادهايى كه نسبت به بسيارى از برنامه ها و خطوط كلى آن داريم، نسبت به مسلمانان و غير مسلمانان برابر عمل كرده است.

* اين افكار مانع دعوت هر گروه - از مسلمانان و غير مسلمانان - به اصول خويش نمى شود. اما بر حاكم ايجاب مى كند كه براى همگان فضاى آزادانه فعاليت و طرح دعوت به افكار و نظريات خود را فراهم آورد، خواه خودش حزبى باشد يا از جبهه ائتلافى باشد يا...

* در اين جا بين جريان متعهد و غيرمتعهد تفاوت وجود دارد. جريان غيرمتعهد در عرصه سياست بر مبناى روش دموكراتيك عمل مى كنند. به نظر آنان هيچ فكرى برتر از فكر ديگر نيست و تنها آنچه كه مردم بر آن اتفاق كردند مشروعيت دارد. دموكراسى چنين چيزى را مى خواهد. اما انديشه هاى متعهد و ايدئولوژيك مثل اسلام و ماركسيسم و مانند آن به گونه اى ديگر است. به نظر مى رسد كه اسلام به ويژه در شرايط موجود (در لبنان) نمى تواند خود را با قدرت مطرح و تحميل كند، هرچند در روزگاران پيشين در برخى از سرزمين ها چنين قدرتى داشت. اما اكنون به لحاظ واقعى - و نه با نظريه پردازى ذهنى - چنان نيست.

بنابراين معتقديم وقتى كه در جامعه اى متنوع مانند لبنان زندگى مى كنيم، حق داريم كه اسلام را مطرح كنيم. زيرا ما كه پليس نيستيم. ما از همه ابزارهايى استفاده مى كنيم كه مردم را به تأييد ما وامى دارد به اين ترتيب كه يا انديشه ما را مى پذيرند و مسلمان مى شوند و يا در خط سياسى با ما همگامى مى كنند و يا در شرايطى كه خود را بديل ما نمى دانند، ما را از ديگران بهتر مى يابند. كار ما فقط تبليغ است. در چنين شرايطى طبيعى است كه مردم - حتى به شيوه اى دموكراتيك - دور و بر ما را بگيرند. هرچند ما به شيوه دموكراتيك و مبناى فكرى آن اشكال داريم ولى اين شيوه در بسيارى از مجارى و عرصه ها واقعيت يافته است همانند آنچه كه در ايران - كه دولتى اسلامى است - رخ داده است. بنابراين تسلط اسلام كه داراى باور و يا خاستگاه عمومى مردمى است به معنى نفى و انكار ديگران و ضديت با آنان نيست، زيرا اسلام پيروان اديان و گرايش هاى ديگر از آغاز تاكنون براساس برنامه اى كه در موضوع ارتباط با ديگران دارد، همزيستى داشته است.

نسبت به قوميت ها و نژادها و طوايف مختلف هم، اسلام از اداى حقشان در چارچوب نظام عمومى فروگذار نكرده است. اسلام، ترك ها و كردها و فارس ها را كه در داخل مرزهاى دولت اسلامى مى زيسته اند از اين كه به زبان خود سخن بگويند و فرهنگ و سنت ها و عادات غير مخالف با روح قوانين اسلامى را رعايت كنند، بازنداشته است. مليت هايى هم كه در داخل سرزمين اسلامى زندگى مى كنند از تبعيض نژادى و دينى رنج نمى برند. زيرا حاكم - حتى اگر عرب باشد - حق ندارد ويژگى عرب بودن خود را دست مايه ستم بر ديگران قرار دهد. خداوند از ما خواسته است تا وجود تعدد و تكثر را در مليت ها و قبيله ها به رسميت بشناسيم: (و جعلناكم شعوباً و قبائل لتعارفوا انّ اكرمكم عندالله اتقاكم) «و شما را ملت ملت و قبيله و قبيله گردانيديم تا با يكديگر شناسايى متقابل حاصل كنيد.»( سوره حجرات، آيه 13.)

اسلام ويژگى هاى قومى و خانوادگى را الغا نكرده و بلكه خواسته است تا اين ويژگى ها تبديل به مبنايى براى تمايز انسان ها شود. اسلام مى خواهد اين ويژگى ها مبناى اتفاق انسان ها در شناخت و بازشناسى يكديگر شود و هر كدام ويژگى و تجربه خويش را به ديگرى عرضه كند. بنابراين جامعه اسلامى از جهت تنوع و تعدد نژادى و طايفه اى و قبيله اى و قومى و... مشكلى ندارد و ما معتقديم كه به لحاظ نظرى و نه عملى،مشكلى براى گروه هاى متكثرى كه مبناى تعصب آميز ايدئولوژيكو يا اصولى ندارند،وجود ندارد.

هنگامى هم كه مسلمانان، اكثريت جامعه را تشكيل نمى دهند و جمعيتشان نسبت به ديگران متوازن و برابر نيست، چه بسا نتوانند به حكومت دست يابند اما اين مانع از آن نمى شود كه همگان را به اسلام فرا بخوانند. زيرا مشكل آن گاه است كه بخواهى بر ديگران فشار وارد كنى و به زور چيزى را كه نمى خواهند به آنان تحميل كنى. اما اگر شيوه اى متمدنانه را در پيش گرفتى و فكر خود را به ديگران چنان عرضه كردى كه وارد گفتوگو و بحث با آنان بر سر موضوع شوى و يا اگر به هدف خدمت به انسان ها جريانى سياسى را به راه انداختى و نيت تو چنين بود كه اگر مردم پذيرفتند چه خوب و اگر هم نپذيرفتند، مجبور نباشند، ديگر مشكلى پيش نمى آيد. مثلا وقتى كه ما در جايى مثل لبنان هستيم مى توانيم اسلام را به عنوان مبنا و خاستگاه فكر و عاطفه و زندگى به گونه اى مطرح كنيم كه ابعاد فرهنگى، سياسى، اجتماعى و اقتصادى را شامل شود و مسلمانان و مسيحيان را مورد خطاب قرار دهد. البته بسيارى از مسلمانان در اين جا چنين انديشه اى را قبول ندارند.

از اين رو ما اسلام گرايان به عنوان مبلغان انديشه اى كه مردم مى توانند با آن ارتباط برقرار كنند و به عنوان فعالانى كه براى تحقق اهداف بلند و فراگير تلاش مى كنند، عمل مى كنيم. زيرا نمى توانى حتى با داشتن انگيزه اسلامى به مسلمانان خدمت كنى، مگر آن كه رابطه كلامى و رفتارى ات با مسيحيان باز باشد. جز از اين راه نمى توان مشكل امنيتى يا اقتصادى و يا اجتماعى لبنان را حل كرد. زيرا جامعه لبنان جامعه اى گسسته و بلكه متداخل است. من فكر نمى كنم كه طرح انديشه اسلامى جز با شيوه هاى متمدنانه اى كه خداوند در قرآن بدان تأكيد كرده، با توفيق همراه باشد. شيوه هايى كه در اين آيات به چشم مى آيد: (ادع الى سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة) «با حكمت و اندرز نيكو به راه پروردگارت دعوت كن».( سوره نحل، آيه 125.) و (و قل لعبادى يقولوا التى هى احسن) «به بندگانم بگو: آنچه را كه بهتر است بگويند».( سوره اسراء، آيه 53.) و (ادفع بالتى هى احسن فاذا الذى بينك و بينه عداوة كانّه ولىّ حميم) «[بدى را] به آنچه خود بهتر است دفع كن، آنگاه كسى كه ميان تو و ميان او دشمنى است، گويى دوستى يكدل مى گردد».( سوره فصلت، آيه 34.) و (لا اكراه فى الدّين قد تبين الرشد من الغى) «در دين هيچ اجبارى نيست و راه از بيراهه به خوبى آشكار شده است».( سوره بقره، آيه 256.) و از اين دست مفاهيم اسلامى اى كه انديشه را در عرصه فرهنگى و سياسى به عنوان گزينه اى قابل انتخاب براى انسان ها مطرح مى كند و نه به عنوان قدرت سركوب گرى كه خود را بر ديگران تحميل مى كند.
* بنابراين آيا درست مى دانيد كه اسلام گرايان در لبنان شعار برپايى دولت اسلامى را سر دهند؟

* به لحاظ واقعيت بين المللى و منطقه اى و وضع سياسى و جهانى - اضافه بر وضع داخلى لبنان - چنين فرصتى وجود ندارد. فكر نمى كنم مجالى براى برپايى دولت اسلامى در لبنان وجود داشته باشد.
* با اين حال، چه شعارى براى طرح شدن از سوى اسلام گرايان و دعوت ديگران به آن مناسب است؟

* مسلمانان بايد در پى طرح اسلام به عنوان دعوتى باشند كه در ذهنيت انسان معاصر جاى گيرد. اسلام آن گونه كه فرقه گرايان بدان مى نگرند، يك موضوع فرقه اى نيست. بلكه كارش حركت دادن فكر است، چنان كه مسيحيت هم محرك فكر است. از اين رو ما به مسيحيان هم گفته ايم كه ما به اين شيوه تكاملى اسلام را مطرح مى كنيم تا آن را از دايره فرقه اى اش بيرون آوريم و از شما هم مى خواهيم تا مسيحيت را به همين روش مطرح كنيد و از محدوده فرقه اى بيرونش آوريد. با اين كار مى توانيم ارزش هاى اسلامى - مسيحى را به عنوان ارزش هاى وحيانى، نقطه اشتراك قرار دهيم و در نقاط اختلاف گفتوگو كنيم.

ما هم چنان اسلام را به عنوان ابزارى براى حكومت مطرح مى كنيم. ما هميشه گفته ايم كه در مسير «اسلامى كردن» جهان تلاش مى كنيم، چنان كه مسيحيان در جهت «مسيحى كردن» و هر فرقه اى براى ترويج افكار و اعتقادات خويش و امريكا براى «امريكايى كردن» جهانى تلاش مى كند و اين حقيقت، چيز تازه اى نيست.

بنابراين معقول نيست كه كسى شما را از مطرح كردن انديشه اتان در جهان - براى پذيرفته شدن يا ردّ شدن - باز دارد. اما شرطش آن است كه انديشه خود را به شيوه اى مترقيانه و با رعايت احترام به عقل و انديشه و باورهاى انسان هاى ديگر مطرح كنى و از ابزار گفتوگو استفاده كنى. اما زمانى كه احساس مى كنيم توانايى برپايى حكومت اسلامى را نداريم در جهت همزيستى بين مسلمانان و مسيحيان بر مبناى ارزش هاى مشترك اسلامى - مسيحى مى كوشيم. (ولا يتخذ بعضنا بعضاً ارباباً من دون الله) «و بعضى از ما بعضى ديگر را به جاى خدا به خدايى نگيرد».( سوره آل عمران، آيه 64.) بر مبناى آزادى، مبناى ايمان به خداى يگانه، مبناى سامان دهى امور مردم، مبناى رعايت عدالت در امور عمومى و... تأكيد مىورزيم. ابعاد فراوانى وجود دارد كه مى توانيم با بهره گيرى از آن ها بكوشيم كه مسلمانان قوى شوند و از موضع قدرت با ديگران همكارى و همزيستى داشته باشند.


* برخى در استدلال بر حرمت گرايش حزبى عالم دينى به فتواى مرجع شهيد سيد محمد باقر صدر(قدس سره) كه در دهه هفتاد صادر شد استناد مى جويند. تفسير شما چگونه است؟

* در همان زمان، من از اين فتوا اطلاع يافتم و ملاحظه كردم كه آقاى صدر گرايش حزبى را حرام نكرده بلكه به تناسب شرايط واقعى و سياسى اى كه يك عالم دينى دارد بر او حرام كرده است كه گرايش حزبى اش را به گونه اى آشكار كند كه او را در شرايط نامطلوبى در برابر جامعه قرار دهد و در نتيجه او را از انجام وظيفه دينى و خدمت - حتى به حزب خود - بازدارد.

برداشت من اين بود كه اين حكم شهيد صدر جنبه تاكتيكى داشت و نه استراتژيك و علت آن هم شرايط موجود آن روز بود. زيرا امكان ندارد كه وى كسى را از گرايش فكرى و عملى به جريانى اسلامى كه به آن باور دارد، نهى كرده باشد. در عين حال شايسته است كه عالم دينى از فرو رفتن در دايره تنوعات حزبى كه در آن، افراد با نشان گرايش حزبى خود، شناخته و تقسيم بندى مى شوند و براساس گرايشى كه دارند موضع مى گيرند، بپرهيزد. چنين چيزى سبب تعطيل نقش عالمان دين كه با مردم رابطه متقابل دارند مى شود و به جايگاه فراگيرش آسيب مى رساند. خلاصه سخن اين كه حكم اين مسأله تابع ماهيت نتايجى است كه در اوضاع و شرايط مختلف انتظار مى رود.


* كسانى مى گويند كه عالم دينى نبايد وابسته يا عضو حزبى باشد، زيرا كارش هم حزبى خواهد بود و نه براى خدا. نظر حضرت عالى چيست؟

* بايد ابتدا درك درستى از مفهوم حزبى بودن داشته باشيم. حزب گرايى ديدگاهى است نسبت به ابزارهايى كه به انسان توانايى تحقق اهداف بزرگ اسلامى را - در صورتى كه حزب، اسلامى باشد - مى دهد. بنابراين غيرطبيعى است اگر عالم دينى را از همكارى و همراهى با جريانى كه به مدد ابزارهاى متنوع موجود درپى تحقق اهداف بزرگ اسلامى است، بازداريم.

اما نكته قابل ملاحظه اين است كه هنگامى كه عالمى دينى مسووليت پايه گذارى يا گرايش به حركت يا حزب يا جريانى را به عهده گرفت بر او لازم است تا خود را در دايره تعصب سنتى آن گرفتار نكند بلكه در عين گرايش حزبى اش به روى امت گشوده باشد به گونه اى كه عقل و دل و حركتش، گنجايش همه امت را داشته باشد. و چنان كه گفتيم فرق است بين اين كه خود را در زاويه اى بسته و تنگ و تعصب آلود قرار دهى و راه خود را از راه امت جدا كنى و بين اين كه به جريانى گرايش يابى كه با ترويج اخلاق عمومى پسنديده كمر به خدمت امت مى بندد و با آن رابطه دارد.

وگرنه اگر بخواهيم گرايش انسان ها به جريان هاى مشخص - كه درپى تحقق اهداف از طريق ابزارهاى معين آن هستند - را رد كنيم، در آن صورت مى بايد گرايش به هر انجمن و مجلس و مركز اجتماعى - سياسى ديگر را هم خطا بشماريم.

بنابراين اگر حزبى در مسير اسلام - كه رضايت خداوند در آن است - حركت كند، چه بسا گرايش به آن نه فقط جايز يا مستحب، بلكه واجب مى شود. وگرنه اگر مبنايى را كه در سؤال طرح شده بپذيريم، بايد بگوييم كه اسلام گرايى هم در جامعه اى متنوع (مثل جامعه لبنان) نادرست است و كسى نبايد اسلامش را علنى ابراز كند و مسيحى هم نبايد مسيحى بودنش را آشكار كند زيرا تمايز اسلام و مسيحيت كشور را دوتكه مى كند و زمينه رواج تعصب را پديد مى آورد. در حالى كه چنين ادعايى صحيح نيست.

وابستگى و دلبستگى حالتى انسانى و به لحاظ تعدد و تفاوت گرايش هاى انسان ها كه ناشى از اختلاف باورهايشان است بسيار طبيعى است و حساب آن از حساب تعصب نسبت به نهاد يا شخص و ردّ همه گرايش هاى ديگر جداست.


* پاسخ شما به نظريه اى كه حزب گرايى را مايه پراكندگى و چندپارگى جامعه مى داند چيست؟

* در واقع نه حزب گرايى بلكه تعصب مايه پراكندگى و چندپارگى است. كسانى كه با چنين زبانى سخن مى گويند با احزاب متعصب رويارو بوده اند. به تصور ما فرقى بين تعصب حزبى و تعصب شخصى نيست. مى بينيم كه بعضى از افراد مردم را به تعصب ورزيدن نسبت به خود فرا مى خوانند اما در عين حال تعصب مردم به حزب را منفى مىشمارند. طبيعى است كه تعصب مردم نسبت به شخص، نهايتاً به پرستش شخص مى انجامد، به ويژه اگر چنين شخصى امتداد و زمينه اى در متن توده مردم و جامعه اسلامى نداشته باشد. بنابراين فرق است بين ردّ حزب گرايى و ردّ تعصب، چه تعصب حزبى باشد يا طائفه اى و يا شخصى و...


* آيا خدمات و هدايايى كه عضو يك حركت يا سازمان اسلامى به آن مى كند تا اعتبار و آوازه آن افزايش يابد، منافاتى با اصل تقرب به خداوند و اطاعت محض او دارد؟

* اگر افزايش اعتبار آن حركت يا سازمان اسلامى فرصتى بدان مى دهد تا اهداف اسلامى خويش را تحقق بخشد و اقدامات مثبتى انجام دهد، كمك كردن به چنين سازمانى نوعى تقرب به خداوند است.

مقصود از عملى كه انسان را به خدا نزديك گرداند، عملى است كه به طور مستقيم يا غيرمستقيم به خداوند مرتبط مى شود. اگر انسان به حزب يا هر مركز اسلامى مولّد و ثمربخشى گرايش يابد و آن حزب و مركز مى تواند در سطح عمومى شناخته شود و به بهترين شكل اهداف ثمربخش و سودمند اسلامى اش را تعقيب كند و تحقق بخشد، اقدام به افزايش سطح و اعتبار آن در حقيقت اقدام به تحقق آرمان هاى بزرگ مورد رضايت خداوند است و چنين عملى سبب تقرب به خداست.


* ايجاد اصلاحات در حركت و حزب گاه مستلزم زير پاگذاشتن برخى نظم ها و قوانين حزبى است. آيا اين كار اشكال شرعى اى دارد؟

* در درجه نخست بايد گفت كه اين كار به تناسب تفاوت سطح التزامى كه انسان هنگام پيوستن به حزب به آن دارد، احكام متفاوتى دارد.

دوم اين كه بايد بين آثار منفى و مثبتى كه ممكن است با ايجاد اخلال در نظام عمومى حزب پيش آيد و بين نتايجى كه وارد شدن حزب به فضاى چالشى كه ممكن است به اصلاح آن بيانجامد، مقايسه همراه با مطالعه صورت گيرد. هر طرف كه نتايج بزرگ تر و مصلحت بيش تر و مهم تر را دارا بود، مى تواند مسير حركت انسان باشد.بر چنين شخصى لازم است تا اگر در اين موضوع آگاهى و اطلاع درستى ندارد، با اهل خبره و رأى، مشورت كند.


* به حركتى سياسى وابسته ام و در آن انحرافاتى مشاهده مى كنم، نصيحت شما براى اين كه در جهت خلاف شرع قرار نگيرم چيست؟

* وقتى كه انسان به حزب سياسى اى گرايش مى يابد كه بايد به انجام دستورات و التزام به مواضع و ورود به عرصه چالش هاى آن با ديگران متعهد باشد، لازم است پيش از آن از هماهنگى حزب با اصول شرع در حدى مطمئن باشد كه بداند با پيوستن به آن، حدود الهى را مراعات خواهد كرد. اما اگر انحرافى در آن حزب مشاهده كرد بايد نقش منتقد را در برابر آن ايفا كند و با هر ابزارى در جهت اصلاح آن بكوشد.

ولى اگر فرض كنيم كه توانايى انتقاد و اصلاح را نداشت، طبيعى است كه ارتكاب حرام و ترك واجب جايز نيست، اما ادامه عضويت و همكارى تابع نتايج مثبت و يا منفى اى است كه آن حزب در سطح كلى برجاى مى گذارد. اگر گرايش شخص به اين حزب - حتى در صورت وجود برخى اشتباهات و انحرافات - خدمتى به اهداف عاليه اسلام باشد، بايد رابطه اش را حفظ كند.

اما اگر ماندن او در حزب در حد تماشاچى حق كشى ها باشد و هدف اسلامى بزرگى را محقق نمى كند، بايد منصرف شود و قطع رابطه كند.


* آيا رابطه برقرار كردن با اهل كتاب - نه براى دعوت آنان به اسلام - جايز است؟

* در چنين رابطه اى مشكلى وجود ندارد. زيرا خداوند بزرگ در قرآن مى گويد: (لاينهاكم الله عن الذين لم يقاتلوكم فى الدين و لم يخرجوكم من دياركم ان تبرّوهم و تقسطوا اليهم ان الله يحب المقسطين) «خدا شما را از كسانى كه در [كار] دين با شما نجنگيده و شما را از ديارتان بيرون نكرده اند، بازنمى دارد كه با آنان نيكى كنيد و با ايشان عدالت ورزيد، زيرا خداوند دادگران را دوست دارد».( سوره ممتحنه، آيه 8.)


* آيا شريك شدن با تارك الصلاة، در كارى جايز است؟

* اساساً چنين كارى جايز است مگر آن كه مخالف حدود نهى از منكر باشد. به عبارت ديگر اگر شرايط نهى از منكر موجود نباشد مثلا آن شخص هيچ اعتنايى به نهى نكند و يا اين كه نهى كردن او زيان بزرگى را متوجه نهى كننده نمايد و مصلحت، اقتضاى مشاركت و همكارى با او را داشته باشد، اشكالى ندارد.


* آيا برايم جايز است از بين دختران هم درس و هم كارم يكى را به دوستى برگزينم و با او - همانند يك دوست پسر - هم صحبت و هم راه شوم به گونه اى كه از كارهاى يكديگر باخبر شويم و...؟

* اختلاط مرد و زن حرام نيست اما طبيعت وضع موجود كه احساس زن و مرد نسبت به يكديگر را نشان مى دهد، هيچ تضمينى نمى دهد كه اين گونه دوستى در حد شرعى محدود بماند. بلكه به لحاظ شرعى به نتايج منفى اى مى انجامد به ويژه اگر احساس دوستى به صميميت بيشترى بيانجامد، كه عادتاً هم چنين است. اين مطلب را از حديثى هم در مى يابيم كه از خلوت مرد و زن نهى كرده و شيطان را نفر سوم آنها دانسته است. خلوت كردن به خودى خود موضوعيت ندارد بلكه از آن رو كه فضاى واقعى و روانى ارتكاب حرام را فراهم مى كند، نهى شده است. طبيعى است كه دوستى صميمانه كه همراه با ديدارها و گفت و گوهاى متنوع است به همان وضعى منجر مى شود كه خلوت مورد اشاره به آن منتهى شود.

اما اگر هر دو طرف از ارتكاب حرام و وضعيت تهييج در امان باشند و اختلاط تابع حدود شرعى باشد، اشكالى از اين جهت ندارد. يعنى اين كه اگر اين رابطه به حرام نيانجامد و ابزارهاى شرعى براى تداوم رابطه با عوامل شرعى - در صورت وجود علاقه صميمانه - در دست باشد، مثلا اين رابطه با عقد، مشروعيت نهايى يابد، اشكال شرعى ندارد.


* من با برخى از جوانان مسأله دار، رابطه دوستى برقرار مى كنم تا بتوانم آنان را اصلاح نمايم. اين كار سبب شده تا مردم بر من كمى سخت گيرى كنند، شما چه نظرى داريد؟

* اگر تصور شود كه امكان هدايت و اصلاح چنين افرادى زياد است، دوستى با آنان هيچ مشكلى ندارد. زيرا مردم هم دير يا زود پس از آشكار شدن نتايج مثبت اين رابطه، به حقيقت پى مى برند.

اما اگر اين رابطه، فرصتى عادى به همراه داشت، كه بر انسان تكليفى الزامى ايجاب نمى كند تا با چنين كسانى همنشين شود، لازم است از چنين رابطه اى اجتناب شود، به ويژه اگر حيثيتش به سبب اين رابطه خدشه دار شود.


* در ايجاد رابطه با ديگران چه معيارها و مرزهاى شرعى اى وجود دارد؟

* طبيعى است كه برقرارى رابطه با هيچ انسانى - مسلمان يا كافر، متدين يا غيرمتدين - حرام نيست، مگر آن كه انسان بترسد تحت تأثير اخلاق و عادات و افكار فاسد ديگرى قرار گيرد و آميختگى اش با او از عوامل گمراهى اش شود. در چنين حالت، ايجاد رابطه، حرام يا نزديك به حرام است. نيز اگر اختلاط با چنين افرادى، او را در معرض اتهام جامعه قرار دهد خوشايند انسان نيست كه در موضع متهم قرار گيرد. اگر رابطه با افراد ناسالم سبب شود تا او منكرى را به گونه اى قبول نكند، يا چنان وانمود شود كه او به انجام آن منكر رضايت دارد، چنين رابطه اى جايز نيست.

به عبارت ديگر ارتباط و اختلاط با ديگران جايز است جز در صورتى كه انسان برخود از گمراهى يا اتهام بيمناك شود و يا در عمل به وظيفه اش كه امر به معروف و نهى از منكر است كوتاهى كند.




رابطه با غیر اسلامگرایان

مبانی همکاری بین اسلامگرایان

دشمن دیروز، دوست امروز

ویژگی های دولت عادل

مخالفت با قوانین دولت و تصرف اموال آن



آدرس :ایران، قم، 45 متری عماریاسر، کوچه 5، پلاک 17 - كد پستي:3715713776 و يا صندوق پستي: 3466 - 37185

تلفن:37712316- 37727782- 982537723382+ / فاكس: 982537711893+

پست الكترونيكي: info@bayynat.ir