وى موسى فرزند عمران فرزند
يصهر فرزند قاهث است. نسبت ايشان به يعقوب پيامبر مىرسد. وى برادر
هارون، كه خداوند متعال او را به عنوان يار و ياور موسى به هنگام رساندن
پيام الهى به فرعون قرار داد ؛ كه اين مسأله با درخواست خود موسى (ع)
انجام گرفت . دعاى موسى در قرآن چنين آمده است: «و وزيرى از خاندانم براى من
قرار ده ، برادرم هارونر»[1]
به بندگى كشاندن بنى
اسرائيل:
در دورهى تاريخى ميان حضرت يوسف (ع) و پادشاهان
خاندان هجدهم بنى اسرائيل ، تعداد اسرائيليان رو به فزونى
يافت . رعمسيس دوّم كه اوّلين پادشاه از پادشاهان آن
خاندان بود بيم آن يافت كه آنان به دشمنان مصر يارى
برسانند. وى براى براين اساس و به منظور تضعيف اسرائيليان ،
آنان را به سخت ترين و طاقت فرساترين كارها گمارد ؛ و به
تفريق آنان به گروهها و دسته جات متعدد اقدام نموده او
فرزندان آنان را نيز قتل عام مىكرد زيرا بيم آن داشت ـ
چنان كه كاهنان پيش بينى كرده بودند ـ فرزندى از آنان
مملكت او را نابود سازد . پس پيران و بزرگ سالان بنى اسرائيل
در نتيجه كار طاقت فرسا وفات يافتند ، و چيزى نمانده بود تمام
كارها بر دوش قبطيان بيفتد .
در اين هنگام سران قبطيان در اين مورد دخالت نمودند و
از فرعون درخواست كردند تا ازكشتار اسرائيليان بكاهد . لذا قتل
كودكان را به صورت يك سال در ميان انجام داد (بهاين
صورت كه، يك سال كودكان بنى اسرائيل را مىكشتند و سال
ديگر از قتل آنها خوددارى مىنمودند)، تا همه اسرائيليان نابود
نشوند . عاقبت هارون در سالى متولد شدكه كودكان را نمىكشتند ،
ولى ولادت موسى مصادف با سالى شد كه كودكان رامىكشتند .
هنگامى كه متولد گشت مادر وى خبر ولادت او را پنهان نمود .
موسى در قصر فرعون:
موسى مدتى را نزد مادرش گذراند .. هنگامى كه مادر از افشاى
اين راز بيمناك شد، جعبهاى را حاضر كرد و آن را قيراندود نمود .
و موسى را در آن جعبه نهاد و جعبه را در رود نيل رها كرد .
خداوند از هراس و اضطراب مادر موسى كاست و به او اطمينان
بخشيد ، و وى بشارت داد، كه موسى را بار ديگر نزد او باز خواهد
گرداند و او را از فرستادگان خويش قرار خواهد داد . جعبه به دست
خاندان فرعون رسيد هنگامى كه آن را بازكردند و چشم همسر
فرعون به كودك افتاد خداوند عشق او را در دل آن زن قرار
داد . لذا او پا در ميانى كرد و از فرعون درخواست نمود كه موسى را
به قتل نرساند ؛ شايد كهنورچشمى و مايه ى سود و منفعتى براى
آنان شود ؛ و او را به فرزندى بگيرند؛ به خصوص آن كه آنان
از اين نعمت محروم بودهاند . فرعون درخواست او را پذيرفت
، و بدين گونه موسى از مرگ حتمى در امان ماند .
مادر موسى خواهرش را براى يافتن نشانهاى از او فرستاد .
خواهر موسى آن چه را كه براى موسى رخ داده بود براى مادرش
شرح داد . مادر موسى بىتابى كرد و وحشت زده شد؛ وى در شرف
افشاى راز خود بود ، اگر نبود آرامش و قوت قلبى كه خداوندمتعال
به او عطا داد.
موسى در قصر فرعون، از قبول
دايه ها سرباز مىزد . خواهرش نزد خاندان فرعون رفت و به آنان گفت كه مىتواند
دايهاى را براى كودك پيدا كند. آنان پذيرفتند، و خواهر موسى مادرشرا نزد آنان
برد . نوزاد به مادر خود مأنوس شد و شروع به مكيدن پستان او نمود مادر موسى
در آن جا اطمينان پيدا كرد كه وعده خداوند حقّ است . موسى تحت سرپرستى فرعون
ماند، تا آن گاه كه به بالاترين مراحل قدرت و نيروى جسمانى كه يك جوان بهدست
مىآورد رسيد . خداوند متعال به وى علم و حكمت را عطا فرمود . قرآن دراين
باره چنين مىفرمايد : «قلب مادر موسى از همه چيز (جز ياد فرزندش) تهىگشت؛
و اگر دل او را (به وسيله ايمان و اميد) محكم نكرده بوديم ، نزديك بود مطلبرا
افشا كند . و به خواهر او گفت : «وضع حال او را پيگيرى كن او نيز از دور ماجرا
را مشاهده كرد در حالى كه آنان بىخبر بودند . ما همه زنان شيرده را از پيش
بر او حرام كرديم ؛ و خواهرش گفت : آيا شما را به خانوادهاى راهنمايى كنم كه
مىتوانند اين نوزاد را براى شما كفالت كنند و خيرخواه او باشند ؟! ما او را به
مادرش بازگردانديم ،تا چشمش روشن شود و غمگين نباشد و بداند كه وعدهى الهى
حق است؛ ولىبيشتر آنان نمىدانند .»[2]
موسى در قصر فرعون به مرحلهى جوانى رسيد. وى از نظر قدرت بدنى نيرومند بود.
ايشان در اين مدّت هرگز فراموش نكرده بود كه هنوز هم يك اسرائيلى و از همان
ملّت ستمديده است .براى همين تلاش پىگيرى را در حد و توان خود براى كم كردن
فشار بر آن ها و دفع آزارهاى فرعون و قوم او چه درون و يا برون قصر به
انجام رساند . اوّلين حادثهاى كه با آنان برخورد نمود و در آن به يارى
فرزندان قوم خود شتافت زمانى بود كه بى آن كه كسى خبر داشته باشد از قصر به
شهر خارج شده بود . در آن جا دو مردى را يافت كه با هم درگير شده بودند؛
يكى از آنان اسرائيلى بود و ديگرى قبطى. اسرائيلى از موسى (ع) يارى طلبيد . موسى
به ياريش شتافت و ضربهاى برخصم او وارد كرد كه منجر به قتلاو گرديد. موسى
(ع) از كار خود پشيمان گشت؛ و آنچه را انجام داده بود عمل شيطان شمرد. پس
از خداوند طلب عفو نمود و به درگاه او تضرع نمود تا توبه وى را بپذيرد و او را
از ستمگران نشمارد. خداوند متعال نيز دعاى او را مستجاب كرد. قرآن كريم اين
داستان را چنين بازگو مىكند: «او به هنگامى كه اهل شهر در غفلت بودند وارد
شهر شد؛ ناگهان دو مرد را ديد كه به جنگ و نزاع مشغولاند؛ يكى از پىروان
اوبود (و از بنى اسرائيل)، و ديگرى از دشمنانش؛ آن كه از پيروان او بود در
برابر دشمنش از وى تقاضاى كمك نمود؛ موسى مشت محكمى بر سينه ى او زد و كار
اورا ساخت؛ موسى گفت: اين (نزاع شما) از عمل شيطان بود؛ كه او دشمن وگم
راه كننده آشكارى است . (سپس) عرض كرد : پروردگار ! من به خويشتن ستمكردم؛ مرا ببخش. خداوند او را بخشيد، كه او آمرزنده مهربان است . عرض كرد :پروردگارا
! به شكرانه ى نعمتى كه به من دادى، هرگز پشتيبان مجرمان نخواهم بود.»[3]
آن گونه كه پيداست مرد اسرائيلى شخصى ستيزهگر بود و ميل به نزاع داشت . در
روزبعد هنگامى كه موسى با احتياط و درنگ به خاطر عدم آشكار شدن رازش به
درونشهر وارد شد ، آن مرد اسرائيلى را بار ديگر در حال نزاع با يك قبطى ديگر
ديد. مرد اسرائيلى از او يارى طلبيد ، ولى موسى امتناع كرد و او را نكوهش نمود و
بين آنانپادرميانى كرد تا درگيرى آن دو بخوابد. مرد اسرائيلى از او بيمناك شد
و گمان برد كهقصد كشتن او را دارد؛ پس به او طعنه زد و او را ياغى و سركش
معرفى نمود، قرآنكريم اين حادثه را اين گونه بيان مىكند: «مىخواهى
مرا بكُشى همان گونه كه ديروزانسانى را كُشتى؟! تو فقط مىخواهى زورگوى ستمگرى
در روى زمين باشى، ونمىخواهى از نيكوكاران باشى!»[4]
در اين جا راز او برملا شد.فرعونيان برانگيختند، و به دنبال او افتادند .
هنگامى كه مردى از شيفتگان موسى (ع) اين خبر را شنيد از منطقهاى دور از شهر به
سوى او شتافت و نيرنگ قوم را براى اوبازگو كرد. او را نصيحت كرد تا جان خود
را نجات دهد و مصر را ترك نمايد . موسى نصيحت او را پذيرفت و از شهر گريخت، و
از خداى خود درخواست كرد تا وى رااز قوم ستمگران نجات دهد: «(در اين هنگام)
مردى آمد و گفت: «اى موسى! اينجمعيت براى كُشتن تو به مشورت نشستهاند؛
فوراً از شهر خارج شو ، كه من ازخيرخواهان توام .» [5]
گريختن موسى و ازدواج كردن او:
موسى (ع) پس از تحمل مشقت
فراوان به سرزمين مدين رسيد . گرسنگى و تشنگىشديد بر او غالب شده بود . وى
براى رفع تشنگى به سوى چاه هاى آب مدين آمد.در آن جا جمع فراوانى را
مشاهده نمود كه براى برداشتن آب به شدّت ازدحام كردهبودند . در آن نزديكى
دو دختر جوان را مشاهده نمود كه گوسفندان خود را ازرسيدن به آب باز
مىداشتند. موسى' (ع) به نزديك آنان رفت و علّت اين مسأله راجويا شد. دو
دختر جوان به او گفتند كه توان سيراب كردن گوسفندان را ندارند مگرپس از
اين كه زورمندان گله هاى خود را خارج سازند: «گفتند، ما آن ها را
آبنمىدهيم تا چوپان ها همگى خارج شوند؛ و پدرما پيرمرد كهنسالى است»[6]
اين مسأله غيرت و حميّت را دردل موسى برانگيخت، و با قدرت
جسمى بالايى كه داشت، بدون اين كه كسى مانعش شود، به
گوسفندان آن دو آب داد. پس از اين كار به سوى سايهاى رفت،
تا بنشيند و خستگى سفر از تنش زدوده شود. چون سفر وى با مشقّت
فراوان همراه بود. او از خداوند به خاطر نعمت هاى فراوانى كه
به او عطا كرده بود سپاسگزارى نمود.
مدتى نگذشت كه يكى از آن دو دختر
نزد او آمد ، در حالى كه: «با نهايت حياء گامبرمىداشت.»
[7]
نزد او آمد و از او در خواست نمود همراه وى نزد پدرش ـ شعيب ـ بروند تا پدر
اجرت سيراب كردنگوسفندان را به او بدهد. موسى دعوت او را به اشتياق
پذيرفت. هنگامى كه به هم رسيدند راز خود را بازگو نمود و رخدادها را براى او
تعريف نمود. شعيب روبه او كرد و «گفت:نترس، از گروه ستمگران نجات يافتى.»[8]
موسى (ع) كه جوانى بزرگمرد و اشراف زاده بود، شيفتگى و اعجاب را در دل پدر و
آن دختر وى برانگيخت؛ لذا: «يكى از آن دو دختر گفت: پدرم ! او را استخدام
كن، زيرابهترين كسى را كه مىتوانى استخدام كنى آن كس است كه قوى و امين
باشد .»[9]
وى از موسى درخواست نمود تا يكى از
دختران خود را به همسرى وى بدهد و درمقابل، موسى خدمت و چوپانى گوسفندان وى
را به مدت هشت سال بپذيرد. و اگر اين مدّت را به ده سال برساند لطف
بزرگى را در حق او انجام داده است: «شعيب گفت: من مىخواهم يكى از اين دو
دخترم را به همسرى تو در آورم به شرط اين كه هشتسال براى من كار كنى؛ و
اگر آن را به ده سال افزايش دهى، محبّتى از ناحيه توست.من نمىخواهم كار
سنگينى بر دوش تو بگذارم؛ و ان شاء الله مرا از صالحان خواهىيافت.»
[10]
موسى اين درخواست را پذيرفت، ولى به اين شرط كه اختيار
پذيرش هريك از دو مدّت را داشته باشد . و اين گونه بود كه
قرارداد مورد قبول آن دو قرار گرفت .
پيامبرى موسى و رهسپار شدن وى به سوى فرعون:
موسى (ع) مدّت زمان مورد
نظر را كه با شعيب پيمان بسته بود به پايان رساند و بههمراه خانوادهاش به
جنوب رهسپار شد؛ تا آن كه به طور سينا رسيد . وى در آن جاراه را گم كرد .
او در حالى كه در حيرت و سرگردانى بود، آتشى را مشاهده كرد . عزم كرد تا از آن
آتش براى خود بياورد؛ كه به محض رسيدن به آن، ندايى را شنيد كه به او
چنينمىگفت: «من پروردگار تو ام؛ كفشهايت را بيرون آر؛ كه تو در سرزمين
مقدّس «طوى» هستى.»[11] در آنجا خداوند وى را براى نبوّت
برگزيد، و او را با معجزات خود يارى كرد . معجزهاى مانند عصا كه
به مارى تبديل مىشود ، يا دستى كه آن را از جيب خود خارج
مىسازدو سپيد و درخشان ديده مىشود : گفت : اى موسى ! آن را
بيفكن ، پس موسى آن عصارا افكند ، كه ناگهان اژدهايى شد كه
به هر سو مىشتافت . گفت : آن را بگير و نترس ،ما آن را به
صورت اوّلش باز مىگردانيم ، و دستت را به درون گريبانت
ببر ، تا سفيد وبى عيب بيرون آيد ؛ اين نشانه ديگرى از سوى
خداوند است . تا از نشانه هاى بزرگ خويش به تو نشان دهيم.» [12]
خداوند متعال به او فرمانداد تا به سوى فرعون رهسپار شود و دعوت را به وى
ابلاغ نمايد . زيرا فرعون بهمرحله بالايى از استكبار و طغيان رسيده بود ، و
رودررويى با فرعون نوعى شجاعت و نيرو مىخواست . موسى دعا كرد تا پشت او را
محكم نمايد و به او قدرت دهد .خداوند متعال دعاى او را اجابت نمود و او را
يارى كرد : «موسى گفت : پروردگارا !سينهام را گشاده كن ؛ و كارم را برايم
آسان گردان ؛ و گره از زبانم بگشاى ؛ تا سخنانمرا بفهمند.»[13]
آيات31و 32 سورهى قصص به اين مطلب مىپردازد و از تأييد و كمك هارون به
موسى خبر مىدهد . زيرا هارون:«از من بليغتر است .» پس از اين كه خداوند به
آنان نسبت به وضع شان اطمينان داد به نزد فرعون رهسپار شدند، تا او را با
گفتارى نرم ومطلوب به عبادت خداوند دعوت نمايند: «به سوى فرعون برويد؛ كه
طغيان كردهاست. امّا به نرمى با او سخن بگوييد؛ شايد كه متذكر شود ، يا از (خدا)
بترسد.»[14]
و به او بگويند كه خود بندهاى از بندگان خداوند است ؛ و آن گونه كه خود
ادعا مىكند خداى بزرگى نيست : «به سراغ او برويد و بگوييد: ما فرستادگان
پروردگار توايم»[15]
وى اين حق را ندارد كه بنى اسرائيل را بهاسارت خود در آورد:«بنى اسرائيل
را با ما بفرست؛ و آنان را شكنجه و آزار مكن؛ما نشانهى روشن از سوى
پروردگارت براى تو آوردهايم؛ و درود بر آن كسباد كه از هدايت پيروى مىكند
!»[16]
فرعون از سخن فرزند خواندهى سابق خود شگفت زده شده و شروع به بازگويى
منّت ها و فضل و بخشش خود نسبت به او نمود ؛ و گوشزد كرد كه او را در منزلخود
پرورش داده است و او بايد در مقابل وى وفادار باشد : «(فرعون) گفت : آيا ماتو
را در كودكى در ميان خود پرورش نداديم ، و سال هايى از زندگيت را در ميان
مانبودى؟!»[17]
و قضيهى قتلمرد فرعونى را به او يادآورى نمود و گفت : «و سرانجام آن كارت را
كه نمىبايستانجام دهى انجام دادى و يك نفر از ما را كُشتى؛ و تو از
ناسپاسانى !»[18]
انجام دادن آن مسأله (قتل مردفرعونى)
مىتواند منجر به صدور حكم قتل او
شود ، موسى در پاسخ گفت كه منقصد قتل مرد فرعونى را نداشتم:«موسى گفت : من
آن كار را انجام دادم در حالى كهاز بىخبران بودم . پس هنگامى كه از شما
ترسيدم فرار كردم ؛ و پروردگارم به منحكمت و دانش بخشيد ، و مرا از پيامبران
قرار داد .»[19]
گفتگوئى ميان فرعون و موسى (ع) در مورد ربوبيت:
فرعون در مقابل مسائلى كه
موسى مطرح كرده بود ناتوان بود . به ويژه در مورد دعوت به خداونديگانه : «فرعون
گفت : پروردگار عالميان چيست ؟!»[20]
موسى پاسخ داد : «پروردگار آسمان ها و زمين و آن چه ميان آن دو است ؛ اگر
اهل يقين هستيد ... او پروردگار شما و پروردگار نياكان شماست»[21]
«او پروردگار مشرق و مغرب و آن چه ميان آن دو است مىباشد ، اگر شما عقل و
انديشةخود را به كار مىگرفتيد.»[22]
فرعون اين دعوت و فراخوان را نمىپذيرد . موسى و هارون به او هشدار مىدهند
وگوشزد مىكنند كه اگر به آن چه او را به آن دعوت مىكنند ايمان نياورد ،
عذاب الهى او را نابود خواهد ساخت . و اين همان امرى است كه از جانب خداوند
متعال به آن دووحى شده بود . فرعون از آنان دربارهى خداى شان پرسيد و آنان
پاسخ گفتند : «به ماوحى شده كه عذاب بر كسى است كه آيات الهى را تكذيب كند
و سرپيچى نمايد .فرعون گفت : پروردگار شما كيست ، اى موسى ؟! گفت : پروردگار ما
همان كسىاست كه به هر موجودى ، آن چه را لازمهى آفرينش او بوده داده و
سپس هدايتكرده است . گفت . پس تكليف نسل هاى گذشته كه به اين ها ايمان
نداشتند چهخواهد شد ؟! گفت : آگاهى مربوط به آن ها ، نزد پروردگارم در كتابى
ثبت است ؛ پروردگارم هرگز گم راه نمىشود و فراموش نمىكند . همان خداوندى
است كه زمينرا براى شما محل آسايش قرار داد ؛ و راه هايى در آن ايجاد كرد ؛
و از آسمان آبىفرستاد كه با آن ، انواع گوناگون گياهان را از خاك تيره
برآورديم . هم خودتان بخوريد وهم چهار پايان تان را در آن به چرا بريد .
مسلّماً در اين ها نشانه هاى روشنى براى خردمندان است.» [23]
فرعون احساس نمود كه در مقابل
موسى و قومش در مخصمهاى حقيقى گرفتارشده است ، پس سعى نمود تا از طريق گمراه
ساختن قوم و به غفلت كشاندن آن ها خلاص شود تا اعتماد آن ها را به خود از
دست ندهد ، و در ذهن آن ها شكى نسبت بهنيرو و قدرت وى خطور نكند . از اين رو
به وزير خود هامان فرمان داد تا قصر بزرگى بسازد : «فرعون گفت : اى جمعيّت
اشراف ! من خدايى جز خودم براى شما سراغ ندارم . اى هامان ، برايم آتش بر
گل بيفروزد (و آجرهاى محكم بساز) ، و براى من برج بلندى ترتيب ده تا از خداى
موسى خبر گيرم؛ هر چند من گمان مىكنم او ازدروغگويان است.»
[24] پس از محقق شدن اين امر او به
بالاى نردبان رفت و تيرى را به سوى آسمان پرتاب كرد و اين
تير آغشته به خون فرود آمد. براى همين ادعا نمود كهتوانسته
است از خداى موسى اطلاع پيدا كند وقتى او را به قتل رسانده
است.
معجزات موسى (ع):
گفت گو و جدل ميان موسى و فرعون
ادامه يافت . فرعون از موسى درخواستكرد تا دليلى بر صدق ادعاى خود ارائه كند .
او عصاى خود را بر زمين انداخت وعصا به مار خزندهاى تبديل شد سپس دست خود را
از جيب خود بيرون آورد كه دست وى براى بينندگان به سپيدى متلأليء گرديد.
فرعون به جاى ايمان به موسى او را تكذيب نمود و وى را متهم به جادوگرى كرد ؛
و عزم نمود تا او را به قتل برساند ، ولى بزرگان و اشراف قوم به او يادآورى
نمودند كه جادوگران را براى پيكار با موسى به ميدان بفرستد . هنگامى كه
جادوگران حاضر شدند از او درخواست كردند تا درصورت شكست دادن موسى آنان را از
مقربين خود بگرداند . فرعون به آنان وعده نمود تا درخواست شان را بپذيرد و
به آنان قول پاداش بزرگى را داد. جادوگران پس از يك سرى گفت وگو، از موسى
درخواست كردند تا آن چه را كه دارد عرضه كند يا آنها آنچه را دارند رو نمايند؛ زيرا آنان به آنچه كه داشتند خرسند بودند و از نتيجه كارخود يعنى غلبه و
پيروزى اطمينان داشتند:«گفتند: اى موسى! يا تو (وسايلسحرت را) بيفكن، يا ما
مىافكنيم .» [25]
جادوگران جادوى خود را رو كردند : «گفت : شما بيفكنيد. وهنگامى كه (وسايل سحر
خود را) افكندند ، چشم مردم را سحر كردند و آنان راترساندند ، و سحر عظيمى پديد
آوردند .»[26]
با جادوگرى طناب ها تبديل به مارهايى شدند . دلهره و ترس جمعيت حاضر را فرا
گرفت . خداوند به موسى وحىكرد تا عصاى خود را بر زمين بيندازد . ماريا معجزه
موسى (ع) نيرنگ فرعون وجادو گرانش را باطل كرد . اين حادثه جادوگران را به
عظمت خداوند رهنمون ساخت . حق بر آن ها آشكار گشت و سجده كنان بر زمين
افتادند . خداوند در اين باره چنين مىفرمايد :«(در اين هنگام) حق آشكار شد ؛
و آن چه آنها ساخته بودند ، باطلگشت. و در آن جا (همگى) مغلوب شدند ؛ و
خوار و كوچك گشتند. و ساحران به سجده افتادند.»[27]
فرعون يقين پيدا كرد كه طاقت رودرروشدن با موسى را ندارد . لذا سعى نمود تا
بهانهاى براى شكست خود ارائه نمايد . لذا جادوگران را توطئه گرانى هم دست
با موسى معرفى كرد . و از موسى به عنوان آموزندهى بزرگ آنان ياد كرد . او
جادوگران را به علت ايمان آوردن بدون اجازهگرفتن از او ملامت نمود . او
اظهار كرد كه اين قدرت را دارد كه احساس و درون آن ها را آن گونه كه
بخواهد به كار گيرد ؛ تا آنان را به اين گمان برساند كه وى در شرف اجازه
دادن به آنان بود . سپس جادوگران را به شكنجه و قتل تهديد نمود ، :«(فرعون)گفت
: «آيا پيش از آن كه به شما اذن دهم به او ايمان آورديد ؟! مسلّماً او بزرگ
شماست كه به شما سحر آموخته است ؛ به يقين دست ها و پاهاىتان را به
طورمخالف قطع مىكنم ؛ و شما را از تنه هاى نخل به دار مىآويزم ؛ و خواهيد
دانست مجازات كدام يك از ما دردناكتر و پايدارتر است !» [28]
ولى جادوگران كه داناترين مردم به هنر جادوگرى بودند ، به با عزم و ارادهأى
راسخ بدون بازگشت به اعتقاد جديد ايمان آوردند ؛ و از خداوند درخواست نمودند
تا آنان را بر اين اعتقاد ثابت قدم نمايدو آنها را جز بر ايمان و يگانه
پرستى نميراند : «ما به پروردگارمان ايمان آورديم تاگناهان مان و آن چه را
از سحر بر ما تحميل كردى ببخشايد ؛ و خدا بهتر و پايدارتر است.»[29]
فرعون بر غم ياوهگويىهايى كه عليه موسى زده بود به هدف و ايدهى خودنرسيد
. اين امر او را به شدّت خشمگين ساخت . وى با تحريك اشراف و اعيان قوم خود
شروع به تحت فشار قرار دادن موسى و يارانش نمود . بهانهى او اين بود كه
آنان پرستش بت ها را ترك نموده و به عبادت خداوند روى آوردهاند . لذا به
روش سابق شروع به قتل بنى اسرائيل و به بندگى كشاندن زنان آنها نمود : «و
اشراف قوم فرعون (به او) گفتند : آيا موسى و قومش را رها مىكنى كه در زمين
فساد كنند ؛ و تو وخدايانت را رها سازد ؟! گفت : بزودى پسران شان را مىكشيم ،
و دختران شان رازنده نگه مىداريم؛ و ما بر آن ها كاملاً مسلّطيم.»[30]
بنى اسرائيل در مقابل كردار فرعون جنجال كردند واز اين مسأله به موسى شكايت
نمودند : «موسى به قوم خود گفت : از خدا يارىجوييد ، واستقامت پيشه كنيد ، كه
زمين از آن خداست ، و آن را به هر كس ازبندگانش كه بخواهد واگذار مىنمايد.
و در واقع پرهيزگاران همان كسانىاند كه از بندگى و قتل نجات پيدا كرده ، كه
اينك به همان رفتار سابق خود بازگشته بودند ؛ كه اين سبب آن شد كه
دشمنان شان نابود شدند و بنى اسرائيل خلفاى برگزيده خداوند در زمينگردند : «گفت
: اميد است پروردگارتان دشمن شما را هلاك كند ، و شما را در زمينجانشين (آنها)
سازد ، و بنگرد چه گونه عمل مىكنيد .»[31]
فرعون به گام هاى جهشى كه
بر عليه موسى و يارانش به كار مىبرد اكتفا نكرد ، بلكه در نهايت به فكر از
بين بردن او افتاد . زيرا بيم آن داشت كه موسى قومش را از آيينىكه داشتند
خارج سازد يا چنان چه فرعون مىگفت فساد را در زمين بگستراند :«فرعون گفت :
بگذاريد موسى را بكشم ، و او پروردگارش را بخواند ! زيرا منمىترسم كه آيين
شما را دگرگون سازد ، و يا در اين سرزمين فساد بر پا كند!»[32]
در همان حال كه فرعون و قومش در حال تبادل آرا و شور و مشورت بودند مردى از
آل فرعون بر اثر وجدان پاكى كه داشت در كنار موسى قرار گرفت و از او دفاع نمود
. به ويژه پس از اين كه موسى صدق دعوت خود او را شرح داد و فرعونيان را
نصيحت كرد كه بهدنياى فانى مغرور نشوند ؛ و نيز آنان را در صورت عدم ايمان
به خداوند متعال بهعذاب و كيفر الهى در دنياى آخرت هشدار داد : «و مرد مؤمنى
از آل فرعون كه ايمان خود را پنهان مىداشت گفت : آيا مىخواهيد مردى را
بكشيد به خاطر اين كهمىگويد : پروردگار من «الله» است ؛ در حالى كه دلايل
روشنى از سوى پروردگارتان براى شما آورده است ؟! اگر دروغ گو باشد ، دروغش
دامن خودش را خواهد گرفت؛ و اگر راست گو باشد ، (لا اقل) بعضى از عذاب هايى
را كه وعده مىدهد به شماخواهد رسيد ؛ خداوند كسى را كه اسراف كار و دروغگوست
هدايت نمىكند . اىقوم من! امروز حكومت از آن شماست و در اين سرزمين
پيروزيد ؛ اگر عذاب خدا به سراغ ما آيد ، چه كسى ما را يارى خواهد كرد ؟!
فرعون گفت : من جز آن چه را معتقدم به شما ارائه نمىدهم ، و شما را جز
به راه صحيح راهنمايى نمىكنم .»[33]
فرجام الهى براى فرعون:
به رغم همه نداها و پندهايى كه به فرعون گفته شد ،
وى به تكبر و عناد خود ادامه دادو خود را خداى بلند مرتبه معرفى
نمود . او خود را شايشتهتر از موسى (ع) در مورد پيروى كردن مىدانست
، زيرا مىپنداشت كه موسى داراى قدرت شخصى مناسبى كهبتواند
او را رهبر نمايد نمىباشد . به اين علّت كه موسى نمىتوانست
آن چه را كه درونخود بود را به صورت مناسبى بر زبان جارى
سازد . علاوه بر اين او مىگفت اگر موسى براى رهبرى مناسب
بود مىبايست فرشتگان در صف هاى متوالى پشت سر او راه مىرفتند
، هم چنان كه حاشيه ى در بارى پشت سر شاه راه مىروند .
فرعون و قومش نعمت هاى
خداوند را با كفر و نا سپاسى پاسخ گفتند . موسى ازپروردگارش درخواست نمود تا
اموال آنان را از ميان ببرد و قساوت قلب و عناد را بردل هايشان حاكم سازد .
برادرش هارون «آمين» گفت و خداوند دعاى آن دو را پذيرفت . و فرعون و قومش
را با خشك سالى و قحطى و كم بود ثمر گياهان عذابداد ؛ تا فرعون حالت ضعف در
مقابل عظمت و قدرت خداوند را احساس نمايند. ولى طولى نكشيد كه خداوند متعال
بر آنان منّت نهاد و بركات و نعمت هاى خود راپس از خشك سالى به آنان
بازگرداند . فرعونيان گفتند كه اين از ماست ، و سالهاى قحطى و خشكسالى را
به موسى نسبت دادند . و اين جاست كه موضع گيرى آشكارمىشود : «و ما نزديكان
فرعون را به خشك سالى و كم بود ميوهها گرفتار كرديم ،شايد متذكّر گردند .
امّا هنگامى كه نيكى به آن ها مىرسيد ، مىگفتند : به خاطر خودماست . ولى
موقعى كه بدى (و بلا) به آن ها مىرسيد ، مىگفتند : از شومى موسى وكسان اوست،
آگاه باشيد سرچشمه ى همه اين ها نزد خداست ؛ ولى بيش تر آن هانمىدانند .»[34]
علّت اعراض مذكور ، طبيعتو سرشت قوم فرعون بود ، كه پاى در پليدى نهاده
بودند و هرگز به آيات روشن تن درنمىدادند ؛ به رغم تمامى بى خوابىها و
شكست هايى كه تحمّل نمودهاند . هر گاه عذاب بر آن ها واقع مىشد به موسى
مىگفتند : اگر خداوند تو عذاب و بدى كه بر ما واقع است، مرتفع سازد به او
ايمان خواهيم آورد و بنى اسرائيل را همراه تو خواهيم فرستاد . ولى هنگامى كه
خداوند عذاب را از آنان دور مىكند به آن چه كه عهد كردهبودند پاى بند
نمىشوند و پيمان خود را مىشكنند : «گفتند : هر نشانه و معجزهاى براى ما
بياورى كه سحرمان كنى ، ما به تو ايمان نمىآوريم . سپس طوفان و ملخ وآفت
گياهى و قورباغه ها و خون را كه نشانههايى از هم جدا بودند ـ بر آن
هافرستاديم ؛ ولى تكبّر ورزيدند ، و جمعيّت گنه كارى بودند . هنگامى كه بلا بر
آن هامسلّط مىشد مىگفتند : «اى موسى ! از خدايت براى ما بخواه به عهدى كه
با تو كردهاست رفتار كند . اگر اين بلا را از ما مرتفع سازى قطعاً به تو
ايمان مىآوريم ، و بنى اسرائيل را با تو خواهيم فرستاد . امّا هنگامى كه بلا
را پس از مدّت معينى كه به آنمىرسيدند ، از آن ها برمىداشتيم ، پيمان
خويش را مىشكستند»[35]. فرعون و قومش بر كفر و
عناد اصرار ورزيدند . از اين رو به موسى فرمان رسيد كه از مصر
خارج شود . وى به همراه قوم خود به سوى فلسطين رهسپار گشت .
فرعون از خروج آنان آگاه شد . براى همين لشكريان خود را از
سرتاسر اقليم ها جمعآورى نمود، تا به بنىاسرائيل برسند و
آنان را بازگردانند. فرعون براى از بين بردن حالت بيم و ترس
كه احتمالاًميان لشكر خود ايجاد شود، شايع نمود كه كسانى كه
گريختند جز گروهى اندك بيشنيستند . كه بايستى از آنان برحذر
بود ؛ سپاهيان باغ ها و گنج ها و منازل گرانقيمت وفاخر خود را
رها نموده ، به فرعون پيوستند .
قوم موسى از دنبال شدن
بوسيلهى فرعون و سپاهيانش بيمناك شدند . ولى موسى آنان را آرام نمود و به
خداوند متعال توكل نمود كه او را به راه راست هدايت كرده . خداوند نيز به
او وحى نمود كه : «عصايت را به دريا بزن .» (عصايش را به دريا زد ،) ودريا از
هم شكافته شد ، و هر بخشى هم چون كوه عظيمى بود !»[36]
موسى وهمراهانش نجات يافتند و همه ى قوم فرعون در دريا غرق شدند و هلاك
يافتند .فرعون هنگامى كه ميان موج ها قرار گرفت و خود را غرق شده پنداشت
به خدا ايمانآورد: «هنگامى كه غرقاب دامن او را گرفت ، گفت : ايمان آوردم
كه هيچ معبودى ،جز كسى كه بنى اسرائيل به او ايمان آوردهاند ، وجود ندارد ؛
و من از اهل تسليمام .(امّا به او خطاب شد :) الان ؟! در حالى كه قبلاً
عصيان كردى و از مفسدان بودى !»[37]، تاعاقبت كفر عبرتى باشد براى
كسانى كه ايمان آوردند، و سرانجام آل فرعون درآخرت عذاب
شديد خواهد بود .
زندگى پرناز و نعمت و كفر به نعمت ها:
آن گاه كه خداوند متعال
موسى را با معجزات تامّ خود ـ كه به وسيلة آن هابنىاسرائيل را از ستمى كه
فرعونيان بر آن ها روا مىداشتند رهايى بخشيد ـ يارىنمود ، بنى اسرائيل همراه
و نزديك او بودند . اما آنان كه به پرستش بتها عادتكرده بودند از معجزات
موسى (ع) پند نگرفتند ، و به محض اين كه از دريا گذشتند از موسى درخواست
كردند تا براى شان بتى فراهم كند تا او را پرستش نمايند .موسى (ع) آنان را به
خاطر گمراهى شان مورد ملامت قرار داد : «و بنىاسرائيل را (سالم) از دريا عبور
داديم ؛ (ناگاه) در راه خود به گروهى رسيدند كه اطراف بتهايشان ، با تواضع
و خضوع گرد آمده بودند . به موسى گفتند : تو هم براى ما معبودىقرار ده ، همان
گونه كه آن ها معبودان دارند . گفت : شما گروهى جاهل و نادان هستيد. اين ها
سرانجام كارشان نابودى است ؛ و آن چه انجام مىدهند باطل است . (سپس) گفت
: آيا غير از خداوند ، معبودى براى شما بطلبم ؟! در حالى كه او شما رابر جهانيان
برترى داده است ؟»[38]
پس از اين سفر پر فراز و نشيب و طاقت فرسا و رسيدن بنى اسرائيل به كرانه
هاىشرقى دريا كه در آن گرسنگى و تشنگى به آنان فشار زيادى آورده و گرماى
تابناكآنان را از پا در آورده بود ، اسرائيليان به موسى شكايت نمودند .
خداوند به موسى فرمود : «عصاى خود را بر سنگ بزن . ناگهان دوازده چشمه از آن
بيرون جست » [39]
كه اين چشمه ها براى هر قبيلهاى از قبايل آنان باشد تا سيراب شان سازد .خداوند
متعال هم چنين ابرها را براى شان سايبان ساخت تا آنان را از تابش شديد
آفتاب در آن جائى كه نه آبى بود و نه درختى و نه پناهگاهى ـ در امان نگاه
بدارد : «و ابر را برسر آنها سايبان ساختيم .» [40]
خداوند غذا را نيز براى آنان فرستاد : «و بر آن ها «منّ» و «سلوى» فرستاديم .
از روزى هاىپاكيزهاى كه به شما دادهايم بخوريد.»[41]
ولى بنىاسرائيل به جاى شكرگزارى نعمت هاى فراوان الهى كه خداوند در جهت
آسايش آنان عطا فرموده بود ، كفر ورزيدند : «به ما ستمنكردند ، لكن به
خودشان ستم مىنمودند .»[42]
موسى (ع) در مصر به بنىاسرائيل مژده داده بود كه خداوند متعال فرعون را بههلاكت
خواهد رساند ؛ و بر آنان كتابى را از جانب خويش نازل خواهد ساخت كه درآن
تمام فرمان هاى الهى كه بايستى پى رو آن باشند در آن ذكر خواهد شد . هنگامى كهخداوند
فرعون را نابود ساخت موسى (ع) از خداوند متعال درخواست نمود تا ايندستورها را
نازل سازد . خداوند به او فرمان داد تا به طور سينا بيايد و در آن سى
روزماندگار شود . ولى پس از اتمام مدّت زمانى كه خداوند متعال معين ساخته
بود، خداوند به او فرمان داد تا ده روز ديگر را نيز در آن جا بماند تا عبادت
خود را كاملسازد : «و ما با موسى سى شب وعده گذاشتيم ؛ سپس آن را با ده شب
ديگر تكميلنموديم ؛ به اين ترتيب ميعاد پروردگارش (با او) چهل شب تمام شد
.»[43]
موسى (ع) هارون برادر خود را به امر سرپرستى و اصلاح امور نزد قومشنهاده بود،
و او را از كج روى قوم خويش برحذر داشته بود : «موسى به برادرش هارون گفت :
جانشين من در ميان قومم باش : (و آنان را) اصلاح كن : و از روش مفسدان
پيروى منما.»[44]
موسى (ع) با تمام نيرو و بصيرتى كه داشت به عبادت مشغول شد ؛ و به درجهاى
رسيد كه هيچ بشرى تا به آن روز به آن نرسيده بود. از شدت تعلّق به خداوند
متعال شروع به مناجات نمود تا خداوند بر او تجلّى پيدا كند و او را ببيند . ولى
خداوند به او ندا داد كه نمىتوانى مرا ببينى . زيرا اين فوق قابليت و قدرت
تصورى ذهن بشرى است ، و كوه ها طاقت تحمّل آن را ندارند ، پس چگونه فرزند
آدم بتواند آن را تحمل نمايد: «و هنگامى كه موسى به ميعادگاه ما آمد، و پرورد
گارش با او سخن گفت ، عرض كرد : پروردگارا ! خودت را به من نشان ده ، تا
تو را ببينم . گفت : هرگز مرا نخواهى ديد . ولى به كوه بنگر ، اگر در جاى خود
ثابت ماند ، مرا خواهى ديد .»[45]
خداوند متعال بر كوه متجلّى شد و اين امر پس از آن به وقوع
پيوست كه خداوند به موسى ندا داد و فرمود كه تو طاقت تحمّل
آن چه را كه رخ خواهد داد ندارى . هنگامىكه بر كوه متجلى شد
، كوه ذره ذره شد و با زمين هم سطح گرديد . موسى (ع) ازشدّت
و عظمت آن چه كه ديده بود از حال رفت : «امّا هنگامى كه
پروردگارش بر كوهجلوه كرد ، آن را همسان خاك قرار داد ؛ و
موسى مدهوش به زمين افتاد .» ، موسى پس از اين كه به حالت
طبيعى بازگشت ، توبه نمود و اقرار كرد كه وى اوّلين ايمان آورنده
به عظمت خداوند است : «چون به هوش آمد عرض كرد : خداوندا !
منزهىتو ! من به سوى تو بازگشتم ؛ و من نخستين مؤمنانم .»
خداوند متعال موسى را بارسالت خود از ميان مردم برگزيد ؛ و به
او فرمان داد تا قوم خود را با آن رسالت به راهآورد ، (و از
آنان بخواهد) كج روى پيدا نكنند تا آنان را با كيفر خويش عذاب
ندهد ؛آن گونه كه فاسقين پيش از آنان را مورد عذاب قرار
داده است .
بنى اسرائيل و (پرستش گوساله)
بنى اسرائيل به موسى ايمان نياوردند؛ زيرا پرستش طولانى مدّت
بتها به همراه فرعونيان، در دلهاى آنان ريشه دوانده بود. از نمونههاى
بارز اين مسأله پرستش گوسالهاى بود كه شخصى به نام سامرى از آن سوء
استفاده وادعا نمود كه وى خداى بنى اسرائيل و خداى موسى است كه او را
فراموش كرده و در اين مدّت طولانى به ديدارش شتافته است. هارون كه
خليفه برگزيده موسى (ع) بود رودرروى او ايستاد و به اسرائيليان
يادآورى نمود كه سامرى آنان را از آيين حقيقى گمراه ساخته است . ولى
آنان براين مسأله پا فشارى كردند كه تا آن هنگام كه موسى نزد آنان
بازگردد به پرستش او بپردازند.
خداوند متعال به موسى پيغام داد كه قوم او به وسيله سامرى
فريفته شدند. موسى به ميان آنان بازگشت در حالى كه به شدت خشمگين شده
بود. زيرا آنان وعدة الهى را كه تورات به آنها داده بود انكار نمودند.
و كفر را بر ايمان ترجيح دادند. از اين رو كارشان موجب خشم الهى گرديد
: «فرمود: ما قوم تو را بعد از تو، آزموديم و سامرى آنها را گمراه
ساخت . موسى خشمگين واندوهناك به سوى قوم خود بازگشت و گفت : اى قوم
من ! مگر پروردگارتان وعدة نيكويى به شما نداد؟! آيا مدّت جدايى من از
شما به طول انجاميد، يا مىخواستيد غضب پروردگارتان بر شما نازل شود
كه با وعدة من مخالفت كرديد؟!»[46]. هنگامى كه
موسى (ع) در مورد انكار وعدة الهى از آنان سؤال كرد، آنان گمراهى خود
را به سامرى نسبت دادند،كه او آنان را اغوا نمود و از آنها
درخواست كرد تا طلاهاىشان را در آتش بيفكنند سپس آن طلاها را به شكل
مجسمة گوسالهاى از آتش خارج ساخت؛ و آنان را به اين وهم و گمان دچار
ساخت كه اين همان خدايى است كه بايستى عبادت شود . خداوند متعال در
قرآن اين مسأله را چنين بازگو مىكند : «گفتند : ما به ميل و ارادة خود
از وعدة تو تخلّف نكرديم، بلكه مقدارى از زيورهاى قوم را كه با خود
داشتيم افكنديم 0 و سامرى اين چنين القا كرد، و براى آنان مجسمة
گوسالهأى كه صدايى همچون صداى گوساله (واقعى) داشت پديد آورد؛ و
گفتند: اين خداى شما، و خداى موسى است . واو فراموش كرد.»[47]
موسى (ع) پس از اين رو به
برادرش هارون كرد و او را به علّت نيامدن در پى او به هنگامى كه قومشان
فريفته پرستش بتها شده بودند سرزنش كرد. هارون در جواب موسى گفت : «اى فرزند مادرم
! ريش و سر مرا مگير؛ من ترسيدم بگويى تو ميان بنى اسرائيل تفرقه انداختى ، و
سفارش مرا به كار نبستي»[48]
هارون گفت وى به اين علّت نزد آنان مانده بود زيرا بيم آن داشت
كه فتنهاى ميان بين اسرائيل واقع شود . و او ناچار بود كه تركشان
نكند تا هنگامى كه او (موسى) بازگردد. هارون همچنين تمام سعى خود را
نموده بود تا سامرى آنان را فريب ندهد : «ولى آنان گفتند : ما همچنان
گِرد آن مىگرديم تا موسى به سوى ما باز گردد. (موسى) گفت : اى هارون !
چرا هنگامى كه ديدى آنها گمراه شدند، در پى من نيامدى ؟! آيا فرمان
مرا عصيان نمودي؟»[49]
وى سپس سامرى را كه سبب گمراهىشان شده بود مورد ملامت شديد
قرارداد ، ولى سامرى در جواب موسى كردار خود را توجيه كرد وادّعا
نمود كه اين در نتيجة اعتقادات سابق اوست. وى گفت با اين كه بعضى از
عقايد موسى را قبول دارم ولى در درون خود وسوسه شدم تا اين عمل را به
انجام برسانم. موسى (ع) با فرمان خداوند متعال سامرى را مجازات نمود،
بگونهاى كه هركس به او دست مىزد دردى او را فرا مىگرفت. از
اين رو سامرى هر آن كه احساس مىكرد كسى مىخواهد به او دست بزند
مىگفت :«به من دست نزنيد.» پس از اين موسى به سوى گوساله شتافت و آن
را آتش زد.
بنى اسرائيل از كرده خود پشيمان شد و از خداوند طلب
استغفار نمودند. خداوند به موسى وحى كرد كه توبه آنان جز با كشتن نفس
خويش تحقق نمىيابد، و اين به معناى پيراستن دلهاىشان از شهوات و
پاكيزه كردن آنها از پليدىها است .
موسى (ع) گروهى از قوم خود را برگزيد تا به اطاعت خداوند
بپردازند و از گناهانى كه در هنگام غيبت او انجام داده بودند پشيمان
گردند. در پى اين امر صاعقه آنان را نابود ساخت و يكايك ، بى جان،
برزمين فرو افتاند.
سپس موسى به درگاه خداوند از آنچه كه از نادانان قوم خود صادر
شده بود طلب عفو و بخشايش نمود و خداوند نيز آنان را بار ديگر مبعوث
ساخت .
موسى (ع) تمام سعى خود را براى اصلاح قوم خود به كاربست و در
مقابل ، آنان را تهديد كرد كه در صورت ادامه پافشارى و عناد «كوه در
طور» را بر سر آنان قرار دهد. اسرائيليان ترسيدند و گمان كردند كه كوه
بر سر آنان فرو خواهد افتاد. لذا به درگاه خداوند پناه آوردند و تضرّع
نمودند. خداوند به آنان فرمان داد تا كتاب را با صلابت برگيرند تا
بلكه پرهيزگار شوند . آنان پس از اين كه كوه (از بالاى سر آنان) به كنار
رفت روى گرداندند. و اگر رحمت و فضل خداوند نبود خود را از زيانكاران
به حساب نمىآوردند «زمانى را كه از شما پيمان گرفتيم؛ و كوه طور را
بالاى سر شما قرار داديم ؛(و به شما گفتيم:) آنچه را به شما دادهايم
؛ با قدرت بگيريد؛ و آنچه را در آن است به ياد داشته باشيد؛ شايد
پرهيزگار شويد ولى شما پس از اين ، رويگردان شديد؛ و اگر فضل و رحمت
خداوند بر شما نبود ، از زيانكاران بوديد.»[50].
بنى اسرائيل و تنها گذاشتن موسى (ع):
موسى (ع) با وجود حوادث ورخدادهاى كه به وقوع پيوست بنى
اسرائيل را رها نكرد ؛ زيرا خداوند به او فرمان داده بود تا بنى
اسرائيل را با خود به فلسطين ببرد. و از او خواست تا نعمتهاى بى دريغ
خداوند را از جمله اين كه در ميان آنان پيامبرانى قرارداد تا آنها
را هدايت و از يوغ بندگى آزاد كنند را به آنان ياد آور شود. موسى (ع)
عدّهاى از ياران خود را براى جمع آورى اخبار به فلسطين روان كرد.
آنان شهرهاى آن سرزمين را مستحكم و مردمش را نيرومند يافتند. لذا
دچار دلهره شدند و از انجام فرمان موسى ـ كه ورود به فلسطين بود ـ
سرباز زدند. و عزم كرد بودند تا هنگامى كه مردم فلسطين خارج نشوند به
درون آن نروند .
در اين هنگام دو مرد نيكوكار از آنان درخواست نمودند تا وارد
شهر شوند . ولى آنان باز هم امتناع كردند و به موسى گفتند :«تو و
پروردگارت برويد و با آنان بجنگيد ، ما همين جا نشستهايم»[51]
موسي(ع) شكواى خود را از تمام قوم خويش جز برادرش هارون به خداوند
كرد و دعا نمود تا خداوند ميان خود و آنان با عدالت قضاوت نمايد.
خداوند دعاى موسى (ع) را اجابت نمود و وى را از عاقبت و
فرجام آنان كه گمراهى در بيابان به مدّت چهل سال و محروميت از ورود به
سرزمين مقدس بود آگاه نمود .
موسى (ع) و بنده صالح:
هنگامى كه يكى از ياران موسى از او پرسيده بود چه كسى آگاه
تراست، موسى ادّعا نمود كه وى آگاهترين انسان است . خداوند بخاطر
اين ادّعا او را مورد عتاب خويش قرارداد؛ زيرا وى علم را به تنهايى
به خود نسبت داده بود . لذا به او خطاب كرد كه مرد صالحى به نام خضر (ع)
از او آگاهتر است . موسى از خداوند درخواست نمود تا با آن شخص ديدار
كند. خداوند درخواست او را مجاب ساخت و موسى با او ملاقات نمود :«موسى
به او گفت : آيا از تو پيروى كنم تا از آن چه به تو تعليم داده شده و
ماية رشد و صلاح است به من بياموزي؟»[52]
بنده صالح به موسى اجازه داد تا وى را همراهى نمايد، ولى به
او گفت: «تو هرگز نمى توانى با من شكيبايى كني!»[53]
موسى همچنان به اصرار خود براى همراهى با وى و كسب معرفت و آگاهى تا
بى نهايت ادامه داد : «(موسى) گفت : به خواست خداوند مرا شكيبا خواهى
يافت؛ و در هيچ كارى با تو مخالفت نخواهم كرد.»[54]
در اين ميان بنده صالح از موسى (ع) خواست تا آن هنگام كه به دنبال او مى
رود چيزى نپرسد . «گفت : پس اگر مىخواهى به دنبال من بيايي، از هيچ
چيز مپرس تا خودم آن را براى تو بازگو كنم»[55].
پس از آن ، آزمايش عملى موسى (ع) آغاز شد : «آن دو به راه
افتادند؛ تا آن كه سوار كشتى شدند، و (خضر) كشتى را سوراخ كرد.»
[56]
موسي(ع) ناخشنودى خود را از اين كار ابراز كرد و به او اشاره كرد،
مىخواهى سرنشينان آن كشتى را غرق كني. بنده صالح به او پاسخ داد كه
آن چه را شرط كرده بودند را به ياد بياورد :«گفت : آيا نگفتم تو هرگز
نمىتوانى با من شكيبايى كني؟!»[57] موسى
دريافت پيمانى را كه ميان آنان برقرار بود، و در آن بايستى سكوت
اختيار مىكرد و صبر مىنمود فراموش كرده است ، لذا از خضر درخواست
نمود تا وى را مورد سرزنش قرار ندهد . «موسى گفت : مرا به خاطر اين
فراموشكاريم مؤاخذه مكن و از اين كارم برمن سخت مگير.»[58]
سپس آزمايش دوّم كه امتحانى شگفت انگيز و سخت تر از آزمايش
اوّل بود شروع گرديد. در اين آزمايش بنده صالح نوجوانى را كشت. موسى
آن چه را كه بنده صالح انجام داده بود جرم دانست؛ زيرا وى جان پاك و
گرامى را كه خداوند كشتن آن را حرام كرده است به قتل رسانده بود «باز
به را ه خود ادامه دادند،تا اين كه نوجوانى را ديدند؛ و او آن
نوجوان را كشت . موسى گفت : آيا انسان پاكى را بى آن كه قتلى كرده باشد
كُشتى ؟! به راستى كار زشتى انجام دادي!»[59]
بنده صالح با آرامش به و پاسخ داد تا وى را بارديگر از عهد و پيمانى كه
ميان آنان برقرار است آگاه سازد : «گفت : آيا به تو نگفتم كه تو هرگز
نمىتوانى با من صبر كني؟!»[60]، موسى به
علّت مخالفت دوباره در تنگناى شديدى قرار گرفت . «گفت : بعد از اين
اگر در بارة چيزى از تو سؤال كردم،ديگر با من همراهى نكن؛ زيرا از
سوى من معذور خواهى بود.»[61] بنده صالح
موافقت نمود تا او را همراهى كند .
آزمايش سوم هنگام رسيدن به شهر آغاز شد. در آن هنگام گرسنگى بر
آنها غالب شد بود. مردم آن ديار از مهمانى كردن آنان امتناع نمودند. و
در اين لحظات بود كه «در آن جا ديوارى يافتند كه مىخواست فرو بريزد»[62]
بنده صالح شروع به تعمير و بر پا ساختن آن كرد . موسى از اين كار
ناراحت شد «گفت : مىخواستى در مقابل اين كار مزدى بگيري»[63]
در اين هنگام بردبارى مرد صالح به انتها رسيد. و موسى ديگر نتوانست
پوزشى براى خود دست و پا كند لذا «بنده صالح به او گفت : اينك زمان
جدايى من و تو فرا رسيده ؛ امّا به زودى راز آن چه را نتوانستى در
برابر آن صبر كني، به تو خبر مىدهم»[64]
مرد صالح به سؤالاتى كه در ذهن موسى خطور كرده بود پاسخ داد.
پاسخهاى او چنين بود : «امّا آن كشتى مال گروهى از مستمندان بود كه
با آن در دريا كار مىكردند؛ و مىخواستم آن را معيوب كنم؛ چرا
كه در پى آنان پادشاهى ستمگر قرار دارد كه هر كشتى (سالمى) را به زور
مىگيرد . و امّا آن نوجوان ، پدر و مادرش با ايمان بودند؛ و بيم
داشتيم كه آنان را به طغيان و كفر خود در سختى اندازد . از اين رو
خواستيم كه پروردگارشان به جاى او ، فرزندى پاك تر و با محبّتتر
به آن دو بدهد . ولى آن ديوار ، از آنِ دو نوجوان يتيم در آن شهربود؛
وزير آن ، گنجى متعلّق به آن دو وجود داشت؛ و پدرشان مرد صالحى
بود؛ و پروردگار تو مى خواست آنها به حدّ بلوغ برسند و گنجشان را
استخراج كنند؛ اين رحمتى از پروردگارت بود . و من آن (كارها)را خود
سرانه انجام ندادم. اين بود رازكارهايى كه نتوانستى در برابر آنها
شكيبايى به خرج دهي»[65]
2)
«وأصبح فؤاد أمّ موسى
فارغاً إن كادت لتبدى به لولا أن ربطنا على قلبها لتكون من
المؤمنين 0 وقالت لاخته قُصيّه فَبَصُرت به عن جُنُب
وهملايشعرون 0 وحرّ منا عليه المراضع من قبل فقالت هل
أدُلّكم على أهل بيت يكفلونه لكم و هم له ناصحون0 فرددناه
إلى أُّمّه كى تقرّ عينها ولا تحزن ولتعلم أنَّ وعد الله حقُّ
ولكن أكثر هم لايعلمون». (قصص، 10 ـ 13)
3) «ودخل المدينة على حين غفلة
من أهلها فوجد فيها رجلين يقتتلان هذا من شيعته وهذا من
عدوّه فاستغاثه الذى من شيعته على الذى من عدوّه فوكزه
موسى فقضى عليه قال هذا من عمل الشيطان إنّه عدوُّ مضل
مبين قال ربّى إنّى ظلمتُ نفسى فاغفر لى فغفر له إنَه هو
الغفور الرحيم قال ربّ بما أنعمت على فلن أكون ظهيرا
ًللمجرمين» .(قصص ،15 ـ 17)
4) «أتريد أن تقتلنى كما قتلت
نفساً بالأمس إن تريد إلاّ أن تكون جبّاراً فى الارض وما تريد
أن تكون من المصلحين». (قصص ، 20)
5) «وجاء رجل يسعى قال يا موسى إنَّ
الملا يأتمرون بك ليقتلوك فاخرج إنّى لك من الناصحين» .(قصص
، 20)
9)
«قالتإحداهما يا أبتِ استأجره إنَّ خيرٌ من استأجرت القوى الامين.»(قصص، 26)
10)
«قال إنّى أريد أن أنكحك إحدى ابنتى هاتين على أن تأجرنى ثمانىحِجج فإن
أتممت عشراً فمن عندكَ و ما أريد أن أشقّ عليك ستجدنى إن شاء الله
منالصالحين.» (قصص ، 27)
11)
«إنّى أنا ربّك فاخلع نعليك إنّك فى الواد المقدس طوى.» (طه ، 12)
12)
«قال ألقها يا موسى 0 فألقاها فإذا هى حيّةٌ تسعى 0 قال خُذها ولا تَخَف
سنعيدها سيرتها الاولى 0 واضمم يدكَ إلى جناحك تخرج بيضاء من غير سوء آية
أخرى لنُريَكَ من آياتنا الكبرى.» (طه، 19 ـ 23)
37) «حتَّى إذا أدركه الغرق قال
آمنت أنّه لا إله إلاَّ الذى آمنت به بنو اسرائيل و أنا من
المسلمين 0 الآن وقد عصيت قبل و كنت من المفسدين.» (يونس،
90 ـ 91).
38) «وجاوزنا ببنىاسرائيل
البحر فأتوا على قوم يعكفون على أصنام لهم قالوا يا موسى اجعل
لنا إلهاً كما لهم آلهة قال إنّكم قوم ٌ تجهلون 0 إنَّ
متبرّما هم فيه وباطل ما كانوا يعملون 0 قالوا أغير الله
أبغيكم إلهاً وهوفضلكم على العالمين.» (اعراف، 138 ـ 140)
39 ) «أن اضرب بعصاك الحجر
فانبجبست منه اثنت عشر عين» (اعراف، 138و 140.)
44)
«وقال موسى لاخيه هارون اخلفنى فى قومى
وأصلح ولاتتّبع سبيل المفسدين» (اعراف، 142).
45)
«ولما جاء موسى لميقاتنا و كلّمه ربّه قال أرنى أنظر إليك قال لن ترانى ولكن
انظر إلى الجبل إن استقر مكانه فسوف ترانى.» (اعراف، 143).
46) «قال فإنّا فَتَنّا قومك من
بعدك وأضلّهم السامرى 0 فرجع موسى إلى قومه غضبان أسفاً قال يا قوم
ألم يعدكم ربُّكم وعداً حسناً أفطال عليكم العهد أم أردتم أن يحلّ
عليكم غضب من ربكم فأخلفتم موعدي» (طه : 85 ـ 86) .
47) «قالوا ما أخلفنا موعدك بملكنا
ولكنّا حملنا أوزاراً من زينة القوم فقذفناها فكذلك ألقى السامرى 0
فأخرج لهم عجلاً جسداً له خُوار فقالوا هذا إلهكم وإله موسى فنسي» (طه
:87 ـ 88) .
48) «يا ابن أمّ لا تأخذ بلحيتى ولا
برأسى إنّى خشيت أن تقول فرّقت بين بنى اسرائيل ولم ترقُب قولي» (طه :
94) .
49) «قالوا لن نبرح عليه عاكفين حتى
يرجع إلينا موسى 0 قال يا هارون ما منعك إذ رأيتهم ضلّوا 0 ألا تتبعن
أفعصيت أمري» (طه : 91 ـ 93) .
50) «وإذ أخذنا ميثاقكم ورفعنا
فوقكم الطور خذوا ما آتيناكم بقوّة واذكروا ما فيه لعلّكم تتقون 0
ثمَّ توليتم من بعد ذلك فلولا فضل الله عليكم ورحمته لكنتم من
الخاسرين» (بقره : 63 ـ 64) .
64) «قال هذا فراقُ بينى وبينك
سأنبّئك بتأويل ما لم تستطع عليه صبر» (كهف : 78) .
65) «أمّا السفينه فكانت لمساكين
يعملون فى البحر فأردت أن اعيبها وكان وراءهم ملك يأخذ كلّ سفينه
غصباً 0 وأمّا الغلام فكان أبواه مؤمنين فخشينا أن يرهقهما طغياناً
وكفراً 0 فأردنا أن يبدلهما ربّهما خيراً منه زكاة وأقرب رحماً 0
وأمّا الجدار فكان لغلامين يتيمين فى المدينة وكان تحته كنزٌ لهما
وكان أبوهما صالحاً فأراد ربُّك أن يبلغا أشدّهما ويستخرجا كنزهما
رحمة من ربّك وما فعلته عن أمرى ذلك تأويل ما لم تستطع عليه صبر» (كهف
: 79 ـ 82) .