سه شنبه ۱۶ شهريور ۱۳۸۹ - 28 رمضان 1431

پیامبران

علما و أعلام

آیین‌ها و ادیان

اماکن اسلامی

مناجات و ادعیة

اهل بیت(ع)

خدمات فرهنگی اجتماعی

مقالات

استفتاءات

تألیفات

اخبار

زندگی نامه

تصاویر مرتبط

 

 

مالکیت فکری از نظر قانون و شرع

دیدگاه فقهی معروف بین فقها خصوصاً فقهای مسلمان شیعه این است که آنان مالکیت فکری را قبول ندارند و این مسأله در بحثهای فقهی آنان مطرح نبوده است.

 

نظر فقهی در مسأله مالکیت فکری

           بفرمایید که در اسلام در عرصه نص یا اندیشه، چگونه به مسأله مالکیت فکری نگریسته می شود؟ موضع فقهی یا شرعی در باره مالکیت فکری چیست؟

           دیدگاه فقهی معروف بین فقها خصوصاً فقهای مسلمان شیعه این است که آنان مالکیت فکری را قبول ندارند و این مسأله در بحثهای فقهی آنان مطرح نبوده است. زیرا این مسأله از مسائل جدید به شمار می آید. فقها در آغاز بحث می کنند که آیا شرط این است که مالک انسانی عاقل باشد یا این که مکان و جهت هم می تواند مالک باشد؟ بحثی وجود دارد که آیا دولت و جمعیت و حزب و سازمان هم می توانند مالکیت داشته باشند یا نه؟ نظر معروف برای بسیاری این است که برای این عناوین تشکیلاتی نمی توان مالکیت در نظر گرفت.

از این رو بسیاری از فقها بر این نظر هستند که مال دولت مال مجهول المالک است. زیرا دولت نمی تواند مالک باشد. بعضی هم قدری احتیاط کرده اند و گفته اند بعضی اوقات منابع این اموال نامشروع هستند. از این رو مالک بودن حقیقی را برای دولت به رسمیت نمی شناسند. اما نظر بسیاری از فقها و خصوصاً فقهای متأخر هم وجود دارد و آن این است که جهت حقوقی نمی تواند مالک باشد و دولت نمی تواند چیزی را تملک نماید و مال دولت مال مجهول المالک است. از این رو تصرف در اموال از سوی هر جانبی که باشد، در آن باید به حاکم شرع که همان مجتهد عادل است مراجعه شود. از این رو می بینیم که وقتی مؤمنان در اموال دولتی تصرفی می کنند، یعنی از آن حقوق می گیرند یا در برابر انجام معاملات پولی از دولت می گیرند، از این بابت از حاکم شرعی اجازه می گیرند.

در این باره نظر وسیعی وجود دارد مبنی بر این که دولت نمی تواند تملک نماید. بعضی از فتاوای نگران کننده هم وجود دارد که بر این اساس که دولت نمی تواند مالک باشد و چون این اموال مالک ندارند، بعضی افراد اموال دولت را حلال می شمارند. از این رو دست روی اموال دولتی می گذارند. این امر در عراق اتفاق افتاده است و بسیاری دست روی منابع نفتی گذاشته اند و آن را به تملک خود در آورده اند یا ساختمانهایی دولتی و وزارت خانه ها و وسائل و ابزارهای دولتی مانند ماشین و چیزهای دیگر را به تصرف خود در آورده اند. دلیلشان این است که این اموال از آن دولت نیستند. این مسأله به اموال جمعی مانند اموال حزب و جمعیت و سازمان و نظایر آن هم کشیده می شود. ما با این نظر موافق نیستیم. بلکه بر این عقیده هستیم که دولت می تواند مالک باشد و ملکیت از امور عقلایی اعتباری به شمار می آید. یعنی این که مردم در تعامل اجتماعی و مبادلات اقتصادی خود، فرایند تعامل و تبادل را طبق توافقات معین که منافع همگان را تأمین نماید تنظیم می کنند. بعد از مدتی این تفاهمات به قوانین تبدیل می شوند و وقتی که مردم نیز به دیده اعتبار بدانها می نگرند قدرت و قوّت می گیرند.

وقتی که عقلا این واقعیت را می پذیرند، مشروعیت هم می یابد. بنابراین می توان ملکیت را برای دولت یا جهت هم در نظر گرفت. درست به مانند در نظر گرفتن ملکیت برای شخص. زیرا در این باره ملکیت امری اعتباری جعلی می باشد. در این باره یک اشکال مطرح می شود: آیا مسجد و حسینیة یا مؤسسه می تواند مالک بعضی از املاک یا اراضی شود یا نمی تواند؟ از بدیهیات است که مسجد عقلاً نمی تواند مالک شود. از این رو نمی توان اراضی را ملک مسجد به حساب آورد. بلکه این اراضی از جمله مختصات مسجد به شمار می آیند نه از املاک آن. ما بر این اساس که معتقدیم ملکیت امری اعتباری است، تابع آثاری است که بر آن مترتب می باشد. از این رو معتقدیم که مسجد مالک این اراضی به شمار می آید. ولی ولیّ مسجد یا ناظر بر آن باید مراقب این ملک باشد و از آن استفاده و حفاظت به عمل آورد.

با توجه به قانونگرایی در غرب و آمدن آن به جهان اسلام، در باب مالکیت، مالکیت اختراع یا مالکیت کتاب و یا مالکیت فکری وقتی که مورد استفاده یا مبادله در معاملات قانونی یا نظایر آن وجود داشته باشد نیز مطرح گردید. می بینیم که بسیاری از دولتها سعی کرده اند برای مالکیت فکری قانون وضع کرده اند و تلاش فرد یا مؤسسه را تلاشی در نظر گرفته اند که شخص مالک آثار آن به شمار می آید. بنابراین هیچ کسی حق ندارد بدان تعدی نماید و یا سرقتش کند. اگر چنین کرد، حکم او حکم سارق می باشد. اگر منفعتی داشته باشد می توان این تلاش را فروخت و یا مورد معاوضه قرار داد و اجاره اش کرد.

ظاهر این است که اغلب فقهای کنونی مالکیت فکری را به رسمیت نمی شناسند و بر این نظر هستند که اگر فردی اختراعی کرد، فرد دیگر می تواند آن را بگیرد و مورد استفاده قرار دهد. وقتی که این اختراع مطرح گردد و مردم متوجه آن شوند، مردم می توانند آن را بگیرند و از آن بهره ببرند و مخترع هم حق جلوگیری از مردم را ندارد. همین امر برای کتاب هم مطرح می باشد چه از خلال مؤلف و چه ناشر و چه اثر ادبی دیگر. همین امر برای سروده ها و قصیده ها که به سرود و آواز تبدیل می شوند هم وجود دارد. اینها عنوان تلاش یا تولید فکری انسان در نظر گرفته می شوند. زیرا آنها معتقدند حق و آن چیزی که مالکیت فکری تابع آن است، اگر از منابع قانون گذاری اسلامی آمده باشد، مشروعیت دارد. در حالی که در منابع اسلامی تأکیدی روی مالکیت فکری نشده است. آنها برای صاحب این تلاش یا صاحب این تولید حقی قائل نیستند که نگذارند دیگران از آن استفاده کنند. من اگر می توانم کتابی را چاپ کنم و از آن استفاده نمایم و وقتی قصیده ای می خوانم آن را به آواز تبدیل نمایم، این امر برای اختراع هم مطرح است. این نظریه لااقل برای علمای مسلمان شیعه نظریه ای عمومی است.

ولی من در اجتهاد خود بر این نظر هستم که مالکیت فکری امری اعتباری و عقلائی است. زیرا عقلا در تنظیم امور خود، حتی پیش از این که قوانین در دنیا به وجود بیایند، سعی داشته اند که از طریق تفاهمها و موافقتهای خاص، زندگی خود را نظم بدهند. به گونه  ای که این نظم دادن تابع منافعی بوده است که نظم عمومی جامعه آن را اقتضا می کرده است. از این رو عقلا مانعی برای آن نمی بینند که اگر مالکیت فکری یا تولیدات فکری آثار و منافعی داشته باشد، برای آن اعتبار ملکی در نظر بگیرند. درست به مانند ملکیتهای خاص. پس همان گونه که می توان برای خانه و زمین و ابزارها و دستگاهها ملکیت در نظر گرفت، می توان برای تولیدات فکری که منافعی دارند ملکیت در نظر گرفت و آنها را وارد عنوان ملکیت کرد.

همان گونه که فقها بیان داشته اند، ملکیت امری اعتباری است. عقلا معتقدند هر چیزی که ارزش مالی داشته باشد و منافع عمومی در خصوصیات و عناصر آن وجود داشته باشد از ملکیت برخوردار است. از این رو همان گونه که برای خانه مالیت قائل هستیم، برای زمین مالیت قائل هستیم، ماشین را مال می دانیم، کتاب را مال می دانیم، کتاب به معنای شخصی آن منظور نیست بلکه نوع کتاب مطرح است که تلاش موجود در داخل تولید را شامل می شود و در همه چیزهایی که کتاب بر آن صدق می نماید چه نسبت به مؤلف که حق دارد و چه نسبت به ناشر که حق نشر را دارد، همین امر برای اختراع نیز مطرح می باشد.

از این رو هنگامی که عقلا تولید فکری را مال به حساب می آورند و صاحب آن را مالک می شمرند و رابطه ای بین ملکیت و مال را معتقد هستند، این تولید تبدیل به ملک می شود و همه آثار ملک بر آن مترتب می شود. از جمله این که نمی شود بدان تعدی کرد و کسی که بدون رضایت صاحبش آن را بگیرد، سارق و متعدی به شمار می آید و می توان به واسطه عملیات خرید و فروش و استجاره و بهره گیری و نظایر آن، معاوضه کرد. بر حسب فتوای ما و نیز بعضی از فقهای متأخر این امر امکان دارد. از این رو ما به مالکیت فکری در چارچوب جوامعی که آن را پذیرفته اند معتقد هستیم. زیرا در دنیا بعضی از جوامع مالکیت فکری را نپذیرفته اند. معتقدند که تولید فکری ارزش مالی ندارد. لذا آثار مالی و آثار ملکیت بر آن مترتب نیست. خلاصه این که در اغلب جوامع، چه در سطح قانون وضع شده از سوی دولت و چه اجرای این قانون در بین مردم، تولیدات فکری ملکیت به شمار می آید. به گونه ای که برای مردم این امر پذیرفته شده است و ملکیت فکری ملکی به شمار می آید که همه آثار و احکام و وضعیتهای ملک را دارد.

           چرا از اندیشه خود در برابر اندیشه دیگران عقب نشینی کنیم؟

           تحول حرکت فکری و انتشار فکر و سیطره یک فکر بر فکر دیگر با از بین رفتن یک اندیشه بوسیله اندیشه دیگر، تابع یکسری اسباب و علل است. پس ممکن است که اندیشه ای بر اندیشه دیگر غلبه نماید. زیرا مردمانی که از اندیشه تازه استفاده می کنند، کارایی و قدرت و درستی و پیوند داشتن با منافعشان را نسبت به اندیشه قدیمی، در آن بیشتر می بینند. از این رو در مقایسه با اندیشه قدیمی تر، آن را می پذیرند. این موضوع شاید تابع موازین و معیارهای ضعف و قوت سیاسی نیز باشد. وقتی که  قدرت مهمی در دنیا شکل می گیرد، بر مقدرات سیاسی و اقتصادی و فرهنگی دنیا سیطره می یابد. بنابراین خود را بر فرهنگهای دیگر تحمیل می نماید و در برابر فرهنگهای دیگر خود را مورد نیاز مردم قرار می دهد. چرا که سیطره فرهنگی ممکن است پایه های سیطره سیاسی و اقتصادی آنان را تحکیم نماید.

از این رو ارتباط مردم ضعیف با این قدرت، حاصل قدرت اقتصادی است که بر آنان سیطره دارد و در جزئیات زندگی آنان وارد شده است. همین طور قدرت سیاسی یا امنیتی و سیاسی، نیز باعث می شود که نهادهای قوی بر نهادهای ضعیف سیطره یابد. از این رو روش خود را در تربیت و آموزش و اندیشه و روی آوردن به خط فکری خاص و در بستن به خط فکری دیگر، بر آنها تحمیل می کنند. همین را می توان وقتی دید که استعمار وارد منطقه عربی و اسلامی شد. به این ترتیب توانست روشهای تربیتی و مدیریتی غربی را وارد فرایند دولت سازی و نهاد سازی نماید.

این مسأله فکری وقتی شکل گرفت که غرب سعی کرد تمدن خود را بر مراکز تمدن اسلامی تحمیل نماید. فرهنگیان و دانش آموختگانی که در مدارس غربی درس آموخته بودند، اندیشه غربی را با خود آوردند. کسانی که در دانشگاههای غربی موجود در کشورهای ما نیز درس خوانده بودند، تأثیر مهمی در فرهنگ دنیا اسلام و مبانی و جهت گیریهای آن داشته اند.

 

درگیری فرهنگها

           ولی اساس این فکر غربی نیست و در تحول خود به اندیشه اسلامی تکیه داشته است. اما آنها جوهر را گرفتند و پوسته آن را به ما دادند. چطور غرب در این زمینه موفق عمل کرد؟

           طبیعی است وقتی که بین غرب و دنیای اسلام درگیری ایجاد شد، اندیشمندان غرب چه در سطح دولتهای سیاسی غربی و چه نهادهای علمی و فرهنگی غربی، برای سیطره بر دنیای اسلام برنامه ریزی کردند و با روشهای گوناگون سعی کردند که آن را از ریشه های فکری فلسفی و معنوی آن دور کنند.

روش اول – اگر این تعبیر درست باشد، غلبه دادن خطوط مادیگرایی بر خطوط معنوی. روش دوم – القای این نکته به جوامع اسلامی که تحت سیطره قدرت نظامی و سیاسی و اقتصادی غرب در آمده بودند که راز عقب ماندگی آنها فرهنگ اسلامی است و قدرت غرب در فرهنگ آن است. این کار برای این بود که مسلمانان فرهنگ خود را به فرهنگ غربی تبدیل کنند. همین طور کوشیدند که از طریق تحریف مفاهیم اسلامی، فرهنگ اسلامی را دچار خدشه کنند. برای مثال آن گونه که در بعضی از تحقیقات و پژوهشها دیده می شود، به صورتی منفی از پیامبر گرامی اسلام سخن گفتند. دیگر این که سیمای دین را تحریف کردند و آن را دین خشونت و تروریسم و غیر عقلانی و بی فکری نشان دادند. این را می توان در اظهارات اخیر پاپ دید. در باره بعضی از احکام و قوانین اسلامی مانند تعدد زوجات یا مسائل مرتبط با زن و حقوق آن به صورت کلی یا حقوق انسانی که بین دیدگاه اسلامی و دیدگاه غربی تفاوت وجود دارد، نیز همین راه را در پیش گرفتند. می خواستند مفاهیم فکری اسلامی را طوری نشان دهند که اصلاً نمی تواند تمدن ساز باشد و دین اسلام مسؤول عقب ماندگی مسلمین است. در  حالی که ما همگی می دانیم عقب ماندگی مسلمانان ریشه در دین ندارد بلکه ناشی از نادانی و تأثیرات خارجی و نظایر آن می باشد.

 

ضربه زدن به هویت اسلامی

           یکی از شعارهای جهانی سازی آمریکایی، توانمند سازی فرد و جامعه است. توانمند سازی به معنای خودسازی است. روشن است که آنان دیگران را ملغی می کنند. به گونه ای که دیگران را برابر خود نمی دانند بلکه آن را حاشیه و ضمیمه خود به حساب می آورند؟

           عملیات الغا، چه در سطح الغای فرد باشد و چه الغای جامعه و چه الغای یک دنیا، از طریق دامن زدن به نقاط ضعف موجود در جامعه ای شکل می گیرد که باید از بین برده شود و یا با حاشیه دنیای دیگر تبدیل شود. نهادهای فرهنگی که شرق شناسان تأسیس کرده اند همین کار را انجام می دهند. این شرق شناسان به همراه استعمارگران آمدند و با پژوهشهای خود سعی کردند که تاریخ اسلامی و دین اسلام را خدشه دار کنند. گفتند اسلام دینی است که بوسیله شمشیر گسترش یافته است. اسلامی دینی است که با حکمت و موعظه نیکو و گفتگو و اقناع و نظایر آن شکل نگرفته است. عین همین مسأله در نهادهای فرهنگی مانند دانشگاهها و انجمنها و مراکز پژوهشی و تحقیقاتی نیز روی داده است که روی اسلام کار تخصصی انجام می دادند. ولی روش عمل آنان به گونه ای بود که بعضی نقاط ضعف مسلمانان با نقاط قوت خود آمیختند. به مسلمانان چنین القا کردند که این نقاط ضعف در دین و تمدن و چیزهای دیگر آنان وجود دارد و تمدن غرب را بواسطه داشتن پیشرفتهای فناوری و فضا و اختراعات فراوان، تمدنی نشان دادند که می تواند اسباب رشد و تحول انسان را فراهم آورد و با توجه به عملکرد دنیای اسلام، مسؤول این عقب ماندگی به شمار می آید.

طبیعی است برنامه سیاسی و فرهنگی که غرب سعی در اجرای آن دارد، سعی دارد ذهنیتی در مسلمانان ایجاد نماید که عناصر تمدنی را در تاریخ و احکام اسلامی انکار کنند. مهاجران مسلمانی که به غرب رفتند و در آن زندگی کردند، شیفته تمدن غربی شدند ولی این را نفهمیدند که عقب ماندگی موجود در دنیای اسلام از اسلام نشأت نمی گیرد بلکه ناشی از انباشته های تاریخی موجود در دنیای اسلام است.

 

در اسلام، اندیشه ورزی مانع از تقلید است

           چرا امروزه خبری از اندیشه امام علی (ع) نیست با این که در همه جوانب بسیار غنی بوده است؟ و ما آن که غرب می گوید، مقلد باقی مانده ایم؟

           اما این که چرا امام علی (ع) از دیده ها، دور مانده است، حاکمیت موجود بر جهان اسلام از دوران اموی تا زمان حال بوده است. اینان نسبت به اهتمام به اندیشه امام علی (ع) تشویق نمی کردند. از این رو ادعای ما این است که آن چنان که اندیشه امام علی (ع) عمیق است با این اندیشه برخورد نشده است. از این رو می توان اندیشه آن حضرت را به میدان فکر و اندیشه وارد کرد.

با قطع نظر از جنبه دینی یا تقدیس امام علی (ع)، جنبه های سیاسی اندیشه امام علی (ع) را از عرصه تولید فکری دور کردند. فکر امام (ع) برای همه دورانهاست. ولی همان گونه که عرض کردیم، جنبه های سیاسی اندیشه امام علی (ع) را دور کردند. تا جایی که می بینیم دانشگاههای ما چه در لبنان یا مصر یا جاهای دیگر، توجهی به متون فکری و اجتماعی و سیاسی و ادبی و بلاغی موجود در نهج البلاغة امام علی (ع) نکرده اند. اما در باره تقلید باید گفت که اساساً اسلام با تقلید مخالف است. قرآن در برابر تقلید پدران و اجداد ایستاده و آن را شدیداً نفی کرده است. در قرآن آمده است: «إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءنَا عَلَى أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَى آثَارِهِم مُّقْتَدُونَ * قَالَ أَوَلَوْ جِئْتُكُم بِأَهْدَى مِمَّا وَجَدتُّمْ عَلَيْهِ آبَاءكُمْ قَالُوا إِنَّا بِمَا أُرْسِلْتُم بِهِ كَافِرُونَ» (زخرف/23-24) «وَإِذَا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا أَنزَلَ اللّهُ قَالُواْ بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَيْنَا عَلَيْهِ آبَاءنَا أَوَلَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لاَ يَعْقِلُونَ شَيْئاً وَلاَ يَهْتَدُونَ» (بقره/170).

حتی ما در اندیشه های اعتقادی اسلامی خود نیز بر عدم جواز تقلید در اصول دین معتقدیم. بلکه انسان باید در اعتقاد خود به صورت اجمالی و یا جزئی دست به اجتهاد بزند. همین طور اسلام انسان را تشویق نمی نماید که سایه و یا بازتاب دیگران باشد. بلکه از او می خواهد از طریق تولیدات فکری و نظری خود حرکت نماید. از او می خواهد که اندیشه خود را به اندیشه دیگران ضمیمه نماید تا این که اندیشه خود را رشد دهد. "هر کس با مردان مشورت نماید، در عقلهای آنان شریک شده است." «وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ» (شوری/ 38).

اما در باره تقلید فقهی باید گفت که این تقلید سقوط در برابر جنبه فکری نیست. بلکه مراجعه فرد غیر کارشناس به اهل خبره است. پس هر کس که از فقیه تقلید می نماید، به این دلیل به او مراجعه می نماید که خودش در فقه تخصص ندارد و نمی تواند تکالیف شرعی خود را تعیین نماید. چرا که او به اجتهاد و استنباط نیاز دارد. بنابراین به اهل اجتهاد مراجعه می نماید. درست به مانند کسی که به متخصصان مهندسی و پزشکی و نظایر آن مراجعه می نماید. پس تقلید از سنخ مراجعه جاهل به عالم است و از آن دسته تقلیدهایی نمی باشد که در آن شخصیت فکری انسان تحت تأثیر شخصیت دیگران سقوط می نماید.

 

نظم در قوانین زندگی

           نظم در بی نظمی چیست؟

           بی نظمی نشانه نابسامانی است. زیرا بی نظمی تابع مسأله تصادف است و تصادف نقشی در تکوین هستی یا انسان ندارد. بلکه حتی وجود مادی و معنوی انسان، تابع نظام معینی است. چه نظام تکوین باشد و چه نظام تشریع و چه نظام اندیشه. این امر در نظام اجتماعی و غذایی و... نیز مطرح است. اگر نظام هستی مختل شود و از تصادف نشأت بگیرد، زندگی مختل می شود. حتی وقتی که خداوند متعال هستی را آفرید، آن را بر اساس بی نظمی نیافرید. بلکه بر اساس «إِنَّا كُلَّ شَيْءٍ خَلَقْنَاهُ بِقَدَرٍ» (قمر/49) آن را آفریده است.

پس هستی طبق قوانین طبیعی ترکیب شده است. از این رو اندیشه دینی به این قائل نیست که پدیده های طبیعی همگی به صورت مستقیم از اراده الهی ناشی می شوند. خداوند راز همه هستی است. ولی از طریق اسباب و عللی که وضع کرده است. از این رو ما به قانون سببیت قائل هستیم و می گوییم که وقتی مؤمن و منافق در برابر یک آزمایش قرار می گیرند، برای بررسی اسباب پدیده، با ذهنیت واحد وارد عمل می شوند. مؤمن سعی می نماید که سبب را کشف نماید. غیر مؤمن نیز همین گونه است. نهایتاً این که غیر مؤمن سعی نمی کند به ماورای سبب و سبب اصلی، دست دراز نماید. در حالی که مؤمن به سبب اصلی را در نظر می گیرد.


 

نظرات کاربران

 

نام:
پست الکترونیک:
متن:
کدامنیتی:

 

 

ارسال این صفحه به دوست | نسخه قابل چاپ

تعداد بازدیدکننده ها:  77

آدرس: قم _ 45 متري عمار ياسر _ كوچه شماره 4 _ پلاك 148 _ كد پستي: 76761 _ 37137 و يا صندوق پستي: 3466 - 37185

تلفن: 982517723382+ و 982517715556+ / فاكس: 982517711893+

پست الكترونيكي: info@bayynat.ir