آيا من

آيا منظور از مسأله عدم اجبار در دين كه قرآن از آن سخن مى گويد اين است كه غيرمسلمانان مى توانند سركشى كنند و پايه هاى دينى نظام اسلامى را به هم بريزند؟

براى پاسخ به اين سؤال بايد در آيه ى شريفه ى «در دين هيچ اجبارى نيست.» تأمل كرد. مسأله اين است كه خداوند از ما نمى خواهد شخصى را به التزام به هر گونه اعتقادى كه از فكر سرچشمه مى گيرد، مجبور كنيم. خداوند از اين طريق مى خواهد به ما بگويد كه مسأله ى اعتقاد و ايمان چيزى نيست كه تابع فشار باشد; زيرا دين دارى و انديشه ى دينى، به معناى باورداشتن به همه اجزاى دينى است كه عقل را ياراى حركت در آن باشد.

شايد من بتوانم بر شخصى فشار بياورم و او را زندانى كنم ولى نمى توانم به رشته اى از رشته هاى عصبى مغز او به طور مستقيم يا غيرمستقيم فشار بياورم. قضيه اعتقاد، به خود انسان مربوط مى شود و هيچ كسى نمى تواند ديگرى را بر اعتقاد يا كفرورزيدن مجبور كند. به همين جهت قرآن مى فرمايد: «در دين هيچ اجبارى نيست و راه از بيراهه به خوبى آشكار شده است.» راه هدايت و گمراهى روشن است و انسان بايد با گزينش مسيرى كه در آن حركت مى كند با اين دو رو به رو شود: «ما راه را بدو نموديم، يا سپاسگزار خواهد بود يا ناسپاسگزار.» «و هر دو راه ]خير و شر[را بدو نموديم.»

پس اگر شخصى ادعا كند كه ديگرى را بر ايمان يا كفرورزيدن مجبور كردم، سخنى بى معنا گفته است. خداوند در قرآن پيامبرش را مورد خطاب قرار مى دهد و مى فرمايد: «پس آيا تو مردم را ناگزير مى كنى كه به خط ايمان بگروند؟»

پيامبر نمى تواند مردم را به اعتقاد يا هر چيز ديگرى وادار كند. بنابراين خداوند پيامبرش را از هر مسؤوليتى نسبت به كفرورزى كافرانى كه او آن ها را به ايمان دعوت كرده و پيام پروردگارش را به آنان رسانده است ولى آنان سرباز زده اند، معذور داشته است.

پيامبر اختياردار عقل مردم نيست و فقط سخنى كه به سوى عقل حركت كند، فضايى كه عقل را احاطه كند و ابزارهايى كه باعث باز شدن افق هاى عقل مى شود را در اختيار دارد و فقط آفريدگار عقل، اختياردار آن است. ولى پيامبران مالك عقل نيستند و نمى توانند بدون به كارگيرى جملات، نگاه، تماس، فضا و عناصرى كه بر عقل تأثير مى گذارند، آن را در اختيار بگيرند.

ما مى بينيم قضيه ى اجبار در دين، صرف نظر از جنبه ى شرعى، واقعيت خارجى ندارد. ولى ممكن است كسى بگويد: ما موارد فشار را براى اسلام آوردن مردم ديده ايم. در ابتداى دعوت اسلام، فشارهايى براى كفر نورزيدن مردم صورت گرفته است; آيا اين اجبار در دين محسوب نمى شود؟ در پاسخ به اين شبهه مى توان گفت كه اين اجبار در دين نيست بلكه اجبار براى تثبيت نظام و حكومت بوده است; زيرا مردمى كه در قلمرو يك حكومت زندگى مى كنند، طبيعى است كه در مقابل اركان حكومت بايد سرفرود آورند. حكومت هاى ديگر در برابر شهروندانى كه بر نظام مى شورند چه مى كنند؟ اگر نرمش در مقابله با آنان فايده اى ندهد، به خشونت متوسل مى شوند. اين بدين معنا نيست كه حكومت، آنان را بر آن چه نمى خواهند مجبور مى كند; بلكه مى خواهد آن چه را به صلاح امر آن ها و مردم است بر آنان تطبيق دهد.

پس تمام امورى كه در چارچوب نظام اسلامى به خشونت و اجبار مربوط است، همان مسيرى را كه همه روش هاى حكومتى موجود در جهان براى گسترش يا تثبيت خود دارند، مى پيمايد.

اسلام بين مسلمان شدن و ايمان آوردن فرق مى گذارد. مسلمان شدن، گردن نهادن به نظام و روند اسلام است. حال آن كه ايمان آوردن، باورداشت فكرى و روحى است:«]برخى از [باديه نشينان گفتند: ايمان آورديم. بگو: ايمان نياورده ايد. ولى بگوييد: اسلام آورديم و هنوز در دل هاى شما ايمان داخل نشده است.»

دين اسلام ايمان آوردن را بر آنان واجب نكرد; زيرا اين كار براى اسلام محال بود. ولى زمينه ى حركت را براى آنان فراهم ساخت تا آنان به عنوان يك مسلمان متحد و در يك مسير و نظام عمومى قرار گيرند.

6 ـ با اين كه پيامبر تأكيد داشته اند كه قضاوت بين مردم به وسيله ى شاهد گرفتن و قسم خوردن و به صورت ظاهرى انجام مى گيرد، سرّ اين كه وحى و غيب در بعضى از قضايا مانند قضيه ى افك، دخالت مى كند چيست؟

در اسلام بعضى از امور، بسيار مهم است و نقشى حياتى در حركت اسلام دارد، به گونه اى كه اشتباه در آن ها قابل پذيرش نيست. خداوند در اين امور، به پيامبرش الهام مى كند و براى آشكار شدن حقيقت، واقعيت قضيه را به وسيله ى غيب به او نشان مى دهد; زيرا تكيه بر راه هاى متداول در قضاوت اسلامى مانند قسم خوردن يا شاهد آوردن براى ظاهر قضيه است و مردم مى توانند در آن دست برند، شايد راه را اشتباه نشان دهد و به نتيجه ى واقعى نرساند.