خداوند سبحان در آيه شريفه (اُدْعُ إِلى سبِيلِ رَبّك بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظةِ الحَْسنِةِ;

خداوند سبحان در آيه شريفه (اُدْعُ إِلى سبِيلِ رَبّك بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظةِ الحَْسنِةِ; با حكمت و اندرز نيكو به راه پروردگارت دعوت كن)( ) از حكمت به عنوان شيوه اى از شيوه هاى خطاب و برخورد پسنديده و اسلامى ياد مى كند. معناى حكمت چيست؟

ظاهر برداشتى كه مى توان از اين آيه استفاده نمود آن است كه حكمت به معناى «قرار دادن هر چيزى در جايگاه و مكان مناسب آن» است يا به عبارت ديگر «صحت امر و سداد آن». ولى ادعا نمى كنيم كه اين تعريف دقيقاً بر همين معنا دلالت دارد; بلكه تصور مى كنيم به اين معنا نزديك تر است; در عين حال كه معانى متعدد ديگرى نيز ـ از جمله "عدل"، "بردبارى"، "نبوت" و "آنچه كه از نادانى جلوگيرى مى كند" ـ براى آن آورده اند. بهر حال تعريفى كه در آغاز كلام ذكر نموديم نزيك ترين احتمالات مى باشد.

از اينجا در مى يابيم كه «حكمت در سخن» به «خبرگى، تجربه و روان بودن» مى رسد و انسانى كه به اين امور متصف است انسانى حكيم و فرزانه شمرده مى شود. چنين انسانى با مساعدت از تجربه، خبرگى و روان بودن كلامش مى تواند اظهار نظرهايى صحيح و راهگشا داشته، گامهايى استوار برداشته، اعمالى دقيق و به دور از انحراف برجاى گذارد. در يك كلام ـ و به قول معروف ـ داراى ويژگى «وضع الشيء في موضعه» مى باشد. اگر به تعابير متعارف در اين زمينه ـ مثل اين كه مى گويد: «مشكلات را بايد با حكمت حل كرد» يا «با او با حكمت رفتار كن» ـ دقت كنيم در مى يابيم كه مقصود، روش و شيوه معقولى است كه هر موردى را در محل مناسب آن قرار مى دهد. بدين شكل مى توانيم به علت اطلاق لفظ حكمت بر «سخن موافق حق» پى ببريم; زيرا سخن حق است كه امر را به وضعيت صحيح آن بازگردانده، حق را در مكان مناسب قرار داده و پديده اى صحيح و خردمندانه است.

بنابراين، مى توانيم اين صفت را بر شخص عالم، عادل، بردبار و پيامبر اطلاق كنيم; زيرا تمام اين امور ـ علم و عدل و بردبارى و نبوت ـ قرار دادن امور در جاى آن است; در علم، هنگامى كه شخص، انديشه و تحقيق مى كند; در بردبارى، زمانى كه انسان گذشت و بخشش مى نمايد; در عدل، وقتى كه عادلانه قضاوت و حكم مى كند; و در پيامبرى; آن هنگام كه دعوت و تبليغ مى نمايد.

قرآن در مورد حكمت مى فرمايد (وِ من يُؤْتَ الْحِكمَةَ فَقَدْ أُوتيَ خَيراً كثِيراً; و به هر كس حكمت داده شود، به يقين، خيرى فراوان داده شده است)( ) حكمت از جمله هديه هاى الهى عظيمى است كه خداوند به پيامبران و بندگان خويش عنايت فرموده است. مثلا در مورد داود(عليه السلام) مى فرمايد: (و آتَاهُ اللهُ الْمُلْك وَ الْحِكْمَةَ; و خداوند به او پادشاهى و حكمت ارزانى داشت)( ) و در مورد آل ابراهيم نيز چنين مى گويد: (فَقَدْ آتَيْنَا آلَ إِبْرَاهِيمَ الكتاب وَ الحِكْمَةَ; در حقيقت، ما به خاندان ابراهيم كتاب و حكمت داديم)( ). با دقت در اين آيه و مقارنه حكمت و كتاب مى توان به اين امر پى برد كه حكمت از نظر رفعت و جايگاه با كتاب همنواخت به حساب مى آيد. اين نگرش را در آيات ديگرى نيز مى توان ملاحظه نمود.

اين چيزى است كه از حكمت ـ به معناى لغوى آن ـ مى توان فهميد. اما مقصود قرآن كه پند مى دهد يا امر مى كند كه دعوت بايد همراه با حكمت باشد در مورد محتواى دعوت است يا مضمون آن، و يا شيوه و روش آن؟

آنچه از مفهوم اين كلمه در مى يابيم اين است كه اين كلمه تعبيرى از طبيعت دعوت ]به اسلام[ و ضرورت متصف شدن به حكمت و گام نهادن در مسير آن است. لذا اين آيه تلاشى است براى بهينه سازى دعوت و هدايت مردم و گرويدن تعداد بيشترى از آنان به دين و مكتب و نيز براى اشاره به اين نكته كه: حقيقت محض و واقعيت ساده و صِرف را نمى توان بدون مقدمه، پيرايش و لحاظ نمودن شرايط مؤثر و محيط دعوت، مطرح كرد.

بر اين اساس، مراد از حكمت ـ آنگونه كه اينجانب از آن برداشت مى كنم ـ حركت در مسير واقعى عمل است; به اين معنا كه واقعيت هاى جامعه اى كه در آن زندگى مى كنيم را درك نموده، موارد عقلى، فكرى، روانى و اجتماعى را بررسى نماييم و قبل از شروع كار براى آنها برنامه ريزى كنيم در صورتى كه اين مفهوم را به عرصه عمل وارد كنيم در مى يابيم كه دعوت گران به سوى خدا نبايد از شيوه هاى يكسان و يكنواخت بهره برند; بلكه بايد بر حسب اختلاف موقعيت ها روش هاى تبليغ را دگرگون سازند. در غير اين صورت واضح است كه تبليغ، كارايى عملى خود را از دست خواهد داد. اگر اين شرايط لحاظ گردد يك شخص جاهل با شخصى با فرهنگ هرگز مساوى نخواهند بود; زيرا ابزارهاى بيان فكر نزد هر كدام از آنان متفاوت است. برخى موقعيت ها نياز به جو حماسى صِرف دارند، در حالى كه برخى موقعيتها نيازمند آرامش و خردمندى هستند; آرامشى كه به خرد، اجازه تحرك و به جان، اطمينان خاطر ببخشد تا انسان، با آرامش به انديشه ورزى مشغول شود.

اقتضاى شرايط ـ در برخى حالات ـ ما را به تشريح كامل ديدگاه مورد نظرمان سوق مى دهد; ولى در حالات ديگر تنها به بازگويى كليّات امور رهنمون مى سازد و بحث در مورد جزئيات و ريزه كاريها را به آينده مى سپارد. اين چيزى است كه در اينجا از حكمت در مى يابيم; امرى كه با لفظ «مرونت» ]روان بودن[ در بسيارى از امور همسازى و نزديكى دارد. زيرا روان بودن نيز اقتضا دارد كه به يك روش محض در فرايند تحرك اكتفاء نگردد; بلكه بايد شيوه مورد نظر روان باشد به گونه اى كه جو، موضع گيرى ها و طبيعت شخص مخاطب را لحاظ نمايد.

علماى علم بيان، بلاغت را «مطابقت سخنان با مقتضاى حال» تعريف كرده اند. اين امر معناى حكمت را به ما گوشزد و به اذهان نزديك مى كند. زيرا معناى ذكر شده با حكمت نزديكى عملى بسيار دارد.

در پايان لازم است اشاره شود مرونتى كه از آن سخن به ميان آمد ـ و نيز مطابقت مقتضاى حال و غيره ـ اگر با رويكردها و مبانى اسلام در تضاد باشد به هيچ وجه نمى توان آن را پذيرفت. حركت اسلامى بر اساس قواعد اخلاقى مستحكم بنا نهاده شده است، و اين شرطى است كه به هر حال بايد آن را رعايت نمود.