مى دانيم كه خداوند متعال در ابتداى دعوت از پيامبر

مى دانيم كه خداوند متعال در ابتداى دعوت از پيامبر(ص) خواست كه رسالت را به اقوام نزديك خود ابلاغ كند. اين آيه نازل شد: «وأنذر عشيرتك الاقربين» (شعراء/ 214). چرا قرآن روى اين مسأله تأكيد ورزيده است؟

«وأنذر عشيرتك الأقربين» اولين گام در هشدار دادن به ديگران است. چرا كه ممكن بود مردم بگويند اقوام پيامبر(ص) در پيروى از خط دعوت اوليت دارند و مى بايد با مفاهيم و آموزه هاى دعوت همراهى و هم خوانى نشان دهند. اگر اقوام پيامبر به او ايمان آوردند و او را تصديق مى نمودند با گردآمدن پيرامون پيامبر و ياورى او، مى توانستند پيامبر را در كار رسالت يارى گر باشند. در حالى كه موضع گيرى مخالف پيامد مخالفى را در پى دارد; زيرا مردم مى توانند چنين استدلال كنند كه اگر صادق بودى حتماً اقوامش او را تصديق مى كردند چرا كه اقوامش بيش از ديگران او را مى شناسند و از هر كسى به او نزديك ترند. مفسران در اين باره اختلاف نظر دارند. در تفسير الدر المنثور به نقل از ابى أمامة آمده است: «وقتى آيه «وأنذر عشيرتك الأقربين» نازل شد، رسول خدا(ص) بنى هاشم را گرد آورد و آنان را بر دروازه نشاند و زنان و خانواده خود را جمع كرد و آنان را در خانه نشاند سپس رو به آنان نمود و فرمود: اى بنى هاشم! خودتان را از آتش بخريد و در آزاد كردن گردنتان بكوشيد يا با جان خودتان آن را از خدا باز بخريد كه من نمى توانم از خدا چيزى را به شما بدهم.

سپس رو به خانواده خود كرد و فرمود: اى عائشه دختر ابوبكر! اى حفصة دختر عمر!اى ام سلمه! اى فاطمه دختر محمد! اى ام زبير عمه رسول خدا! جان خود را از خدا بخريد و در آزاد كردن گردنهاى تان بكوشيد كه من نمى توانم از خدا چيزى را به شما بدهم.( ) ولى آن چه درباره اين حديث قابل ملاحظه است اين است كه آيه مذكور مكى است و حديث با مخاطب قرار دادن عائشه و حفصه و ام سلمه كه پيامبر با آنان در مدينه ازدواج كرد تناسبى ندارد.

در مجمع البيان به نقل از تفسير ثعلبى به سندش از براء بن عازب آمده است: «وقتى اين آيه نازل شد رسول خدا(ص) بنى عبدالمطلب را كه چهل مرد بودند گرد آورد. مردانى كه مى توانستند گوشت بخورند و از قدح بنوشند. سپس به على(ع) دستور داد كه ران گوسفندى را سرخ كند. سپس فرمودك به نام خدا نزديك شويد. پس آنان ده تا ده تا آمدند و خوردند تا سير شدند. سپس ظرفى شير خواست و از آن جرعه اى نوشيد سپس به ايشان فرمود: به نام خدا بنوشيد. پس همگى نوشيدند تا سيراب شدند. پس ابولهب رو بدآنهاكرد و گفت: اين آن چيزى بود كه اين مرد شما را بدان جادو كرد. پيامبر(ص) آن روز سكوت كرد و چيزى نگفت.

فردا روز آنان را به همان غذا و آشاميدنى دعوت نمود. سپس رسول خدا(ص) به آنان هشدار داد و فرمود: اى بنى عبدالمطلب! من از سوى خداوند عزوجل به عنوان بيم دهنده و بشارتگر به سوى شما آمده ام. پس اسلام بياوريد و از من اطاعت كنيد تا هدايت جوييد.

سپس فرمودك چه كسى حاضر است با من برادرى كند به من كمك نمايد تا ولى و وصى پس از من و جانشينم در خانواده ام شود و دينم را ادا نمايد؟ آنان همگى سكوت كردند. پيامبر سه مرتبه اين سؤال را تكرار كرد. همه آنان سكوت كردند و فقط على(ع) بود كه فرمود: من حاضرم. در مرتبه سوم حضرت فرمود: تو (ولى و وصى و جانشين من هستى.) آن قوم برخاستند در حالى كه به ابى طالب مى گفتند: از فرزندت اطاعت كن كه بدان دستور داده شده اى.»( ) با مضامين گوناگون، روايات شبيه اين بسيارند. از ابى رافع همين مسأله روايت شده است كه سيوطى در الدار المنثور و صاحب علل الشرائع آن را آورده است. از اين روايات مى توان چنين دريافت كه التزام به رسالت در عرصه هاى دعوت و جهاد و عمل و كمك كردن در همه آنها، بزرگترين ارزش و فضيلت است. به همين جهت امام على(ع) به خاطر علم و نصرت و جهاد و پيشى گرفتن در عرصه دعوت به سوى خدا نسبت به همه صحابه از جايگاه ممتاز و رفيعى برخوردار است.